۱۴۰۲ خرداد ۲۶, جمعه

خارزار

 

خارزار

روزی که مزرعه به خدا واگذار شد

گابریل کدخدا شد و انباردار شد

مایکل امیر کاشت نه، داشت نه، برداشت شد فقط

دست خسیس ابر خدا آبیار شد

جز آذرخش شوم در انبان نداشت ابر

آتش به اختیار شد، آتش‌بیار شد

بر دشت خیمه زد ملک‌الموت داسدار

داس درود برزگران برکنار شد

گاو‌آهنی که همت سبزش بلند بود

در گوشه زنگ خورد و به نکبت دچار شد

گاوآهن و وجین‌کن و فرغون و داس و بیل

از دست رفت و دست دعا کشتکار شد

آن گاو شخم‌زن که به آخور رسیده بود

فربه شد و عقیم شد و باردار شد

پاییز چهار فصل چنان خیمه زد که باغ

خشکید و هر درخت تنومند دار شد

بذر و نشا نبود، نه کشت و نه آیشی

دیگر نبود مزرعه چون خارزار شد

محمد مستقیمی، راهی

۱۴۰۱ مهر ۳۰, شنبه

از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم

 

ناصرخسرو قبادیانی
 

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوان جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلاجقه راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را رها کرد و به سیر آفاق و انفس پرداخت. پس از پیوستن به فرقهٔ اسماعیلیه و تبلیغ عقاید آنان، امرای سلجوقی در صدد کشتن وی برآمدند، پس به ناچار به بدخشان گریخت و سرانجام در سال ۴۸۱ هجری قمری در یمگان وفات یافت. از آثار او می توان به سفرنامه، زادالمسافرین، وجه دین،خوان اخوان، دلیل المتحیرین، روشنایی نامه و دیوان اشعار اشاره کرد.

ناصر خسرو هزار سال پیش شرح حال امروز ما را به نظم کشیده است. عجیب است یا تاریخ تکرار می شود!؟


وز رنج روزگار چو جانم ستوه گشت

یک چند با ثنا به در پادشا شدم

گفتم مگر که داد بیابم ز دیو دهر

چون بنگریستم ز عنا در بلا شدم

صد بندگی شاه ببایست کردنم

از بهر یک امید کزو می‌روا شدم

جز درد و رنج چیز نیامد به‌حاصلم

زان کس که سوی او به امید شفا شدم

وز مال شاه و میر چو نومید شد دلم

زی اهل طیلسان و عمامه و ردا شدم

گفتم که راه دین بنمایند مر مرا

زیرا که ز اهل دنیا دل پرجفا شدم

گفتند «شاد باش که رستی زجور دهر

تا شاد گشت جانم و اندر دعا شدم

گفتم چو نامشان علما بود و حال خوب

کز دست جهل و فقر چو ایشان رها شدم

تا چون به قال و قیل و مقالات مختلف

از عمر چند سال میان‌شان فنا شدم

گفتم، چو رشوه بود و ریا مال و زهدشان،

«ای کردگار باز به چه مبتلا شدم؟»

از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم

کز بیم مور در دهن اژدها شدم

 

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

 

سیف فرغانی
 

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه اشعار او از غزل و فصیده و قطعه و رباعی حدود ده الی یازده هزار بیت است. وی ارادتی وافر به سعدی داشته و بین آن دو مکاتباتی نیز بوده است. این شاعر بزرگوار در سال ۷۴۹ هجری در یکی از خانقاه های آقسرا وفات یافت. قصیدهٔ او که با مصرع «هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد» آغاز می‌شود و گویا خطاب به مغولان مهاجم سروده شده از اشعار معروف این شاعر آزاده است.


جالب این جاست که انگار این شعر برای امروز سروده شده است. چه شباهتی است بین مغولان با امروزیان!


هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

 

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

 

باد خزان نکبت ایام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

 

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

 

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

 

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

 

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

 

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

 

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

 

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

 

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

تأثیر اختران شما نیز بگذرد

 

این نوبت از کسان بشما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

 

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

 

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

 

در باغ دولت دگران بود مدتی

این گل ز گلستان شما نیز بگذرد

 

آبی ست ایستاده درین خانه مال و جاه

این آب ناروان شما نیز بگذرد

 

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

این گرگی شبان شما نیز بگذرد

 

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

 

ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

۱۴۰۱ شهریور ۱۱, جمعه

از حاشيه تا متن

 

از حاشيه تا متن

تجربه‌ي دو سال داوري در جشنواره‌ي استاني شعر دفاع مقدس، مرا بر آن داشت تا تحليلي بر كيفيت اشعار اين دو جشنواره بنگارم باشد كه رهگشاي شاعران جوان باشد تا در خلق آثار خويش به كار بندند.

در يك مقايسه‌ي اجمالي در اشعار اين دو جشنواره در مي‌يابيم با آن كه از نظر كمي آمار جشنواره‌ي امسال پايين تر است اما از نظر كيفي تا حدي برتر به نظر مي‌رسد البته اين برتري تنها در شعر فلسطين ديده مي‌شود و در دو موضوع ديگر يعني دفاع مقدس و عاشورايي تحول چشم‌گيري نمايان نيست و در اين راستا با نگاهي دقيق‌تر درمي‌يابيم كه علت برمي‌گردد به جايگاه شاعر در انگيزه‌هاي اين سه موضوع. به نظر مي‌رسد شاعران امروز در فضاي دو موضوع دفاع مقدس و عاشورا در حاشيه قرار دارند و آشنايي آنان با اين دو، تنها آشنايي با ادبيات گذشتگان و به ويژه با ادبيات دهه‌ي 60 بوده و تنها با تقليدي صوري از آن‌ها به سرودن نشسته‌اند. شاعر خود را در متن اين دو حادثه‌ي تاريخي نمي‌بيند كه به احساسي برسد و از آن احساس پلي بزند به پديده‌هاي امروزين و با كشفي تازه به سرايش بپردازد. مضامين گذشتگان را زير و رو مي‌كند و بيشتر با نام پديده‌هاي تكراري چون سنگ ، پلاك ، چفيه ، مهر و تسبيح كه معمولاً در جايگاه رديف در شعر كلاسيك قرار گرفته و با همنشيني قوافي كه آن‌ها هم چندان بديع نيستند به مضاميني كليشه‌اي مي‌رسد حتي در اين راستا نمي‌كوشد از دريچه‌اي تازه نيز به‌اين همنشيني‌ها بنگرد.

اين تكرار نخ‌نما شده بيشتر در آثار كلاسيك مشهود است . در قالب‌هاي نو گهگاهي به بدعت‌هايي زيبا برمي‌خوريم كه البته ويژگي قالب‌هاي كلاسيك بيشترين عامل در اين تكرار ها هستند اما عامل اصلي در هر دو قالب كلاسيك و نو همان در حاشيه قرار داشتن شاعر است زيرا در موضوع فلسطين كه شاعر امروز در متن آن قرار دارد اين آفت كم‌تر ديده مي‌شود چرا كه شاعر در اين زمينه ابتدا به احساس مي‌رسد و پس از آن به فضاي خيال رفته با كشفي تازه مي‌سرايد .

بهتر آن است كه در دو موضوع دفاع مقدس و عاشورا هم شاعران ما دست از آگاهي هاي افواهي بردارند و به متن تاريخ اين دو حادثه بروند، خوشبختانه براي هر دو موضوع منابع بسياري وجود دارد تاريخ عاشورا و حوادث دفاع مقدس كه به قالب‌هاي گوناگون نگاشته شده و با مطالعه‌ي هر يك از اين آثار شاعران جوان مي‌توانند خويشتن را در متن آن بگذارند ، درست همان گونه كه در متن حوادث فلسطين هستند، آنوقت خواهيم ديد كه همان زيبايي‌ها و بدعت‌هايي كه در شعر فلسطين ديده مي‌شود در دو مورد ديگر هم ظاهر خواهد شد.

محمّد مستقيمي (راهي)       

مهرماه 1387           

باورهای ما

 

باورهای ما

داستانی را نقل به نقل و به مضمون می‌کنم که درخور تأمل است:

دوستی که ساکن آمریکاست می‌گفت که روزی به یکی از دوستان مکزیکی گفتم: شما که همسایه‌ی جنوبی آمریکا هستید چرا مثل کانادا که همسایه‌ی شمالی است پیشرفت نکرده‌اید؟ گفت: چون ما اسپانیولی حرف می‌زنیم و آنان انگلیسی!

یک نکته ظریف علمی در این پاسخ است و آن این که زبان ما را پارادایم‌ها و باورهایمان شکل می‌دهنر البته من باور را مترادف پارادایم آورده‌ام تا درک بیشتری از آن داشته باشیم. با این حساب تحول در جامعه و ساختارهای آن با تحول در زبان ایجاد می‌شود شاید قدری گنگ به نظر آید مثال می‌زنم:

ما باور داریم که: همیشه یک نفر باید حرف آخر را بزند

این باور بسیار خطرناک است در حالی که در نگاه اول چنین نمی‌نماید ولی این باور در ساختارهای جامعه کاری می‌کند کارستان. این باور دیکتاتور پرور است. این است که هر که را بر مسند می‌نشانیم دیری نمی‌پاید که خودمان فریاد وای دیکتاتور سر می‌دهیم غافل از آن که خودمان دیکتاتور پروریم و این گناه خود ماست نه گناه منتخبین و منصوبین ما!

چه باید کرد؟

باید در باورهایمان تجدید نظر کنیم این یک نمونه بود و اگر بخواهم بشمارم مثنوی هفتاد من کاغذ شود در هر باوری که دست بگذاریم می‌لنگد.

یکی دیگر از باورهایمان این است که: تا دستت به جایی بند است بارت را ببند.

بسیار خوب این باور با ما و با منصوبین و منتخبین ما چه می‌کند؟ هماره می‌نالیم که نمایندگان مجلس قول می‌دهند و وقتی خرشان از پل گذشت تنها به خود می‌اندیشند! بله ما هم که باشیم با این باور کذایی همان می‌کنیم که اسلاف کرده‌اند. بیایید باورهایمان را تغییر دهیم.

البته این نگاه تعمیم ندارد و هستند کسانی که پیش از ما در باورهایشان تجدید نظر کرده اند و نمونه‌هایی از آن را در یکی دو سال اخیر دیده‌ایم که کسانی هستند که منافع ملی را بر منافع شخصی ترجیح دهند.

پس بیایید حالا که تجدید نظر در باورها کار آسانی نیست و خودسازی می‌خواهد که پروسه‌ای زمان‌بر است در این برهه از زمان دست کم در انتخاب‌هایمان دقت کنیم و کسانی را برگزینیم که باورشان متحول شده است.

محمد مستقیمی - راهی

دهكده پاك

 

دهكده پاك

اين چند سطر خيلي وقت است نگاشته شده اما امكان انتشار آن در فتوبلاگ نبود تا امروز. اين گمان پيش نيايد كه آتش زير خاكستر را دوباره مي‌خواهم شعله‌ور كنم از قضا مي‌خواهم آن را خاموش كنم زيرا رفتاري كه آن را نسنجيده مي‌دانم تنها با فرهنگ‌سازي اصلاح مي‌شود نه يك رفتار احساسي و عصبي:

 

شيخي به زني فاحشه گفتا: مستي!

هر لحظه به دام دگري پابستي

گفتا شيخا هر آنچه گويي هستم

آيا تو هر آنچه مي‌نمايي هستي؟

دنيا بازار مكاره ايست همه در آن فروشنده و خريدارند و هر آنچه را دارند مي‌فروشند و هر آنچه را ندارند مي‌خرند:

من تخيل خود را بزك مي‌كنم و به شما خريداران مي‌فروشم و گاهي از صنف من هستند كه تخيل خود را بنا بر سفارش خريدار بزك مي‌كنند و به او مي‌فروشند.

تو مغز خود را مي‌فروشي و گاهي از صنف تو كساني هستند كه مغز خود را پيش فروش مي‌كنند و به سلف‌خران مي‌فروشند.

او بازوي خود را مي‌فروشد و ديگري عضو ديگرش را.

بعضي وجدان خود را مي‌فروشند و بعضي هم دين و ايمان خود را مي فروشند.

بعضي هم كه هيچ يك از اين‌ها را ندارند ديگران را مي‌فروشند از دوستان خود آغاز به فروش مي‌كنند و بعد هر كه را گير بياورند مي‌فروشند.

اين‌ها فروشندگان اين بازار مكاره‌اند و خريداران هم همين‌ها هستند هر كس هر چه ندارد مي‌خرد من كه بازو ندارم بازو مي‌خرم تو كه تخيل نداري از من تخيل مي‌خري و ديگران هم هر چه ندارند مي‌خرند.

ممانعت از يك يا چند شغل در اين بازار مكاره امكان ندارد چون اساس اين بازار بر آن است كه هر كس هر چه دارد مي‌فروشد بستن يك دكان در اين بازار هيچ چيز را عوض نمي‌كند خريداران و نيازمندان از بازار سياه استفاده مي‌كنند و در بازار سياه ديگر خودتان مي‌دانيد كه همه چيز از كنترل خارج است راه كسادي يك يا چند شغل در اين بازار نخريدن است تحريم!

دهكده يا شهر پاك وجود ندارد آن آرمانشهر در كتاب‌ها و قصه‌ها و در تخيل فلاسفه است شهر پاك شهري خالي از سكنه است بياييد واقع بين باشيم از آن فروشندگاني كه در بالا برشمردم كدام كثيف‌ترند كدام گناهكارترند؟ من تخيل‌فروش  تو‌ي مغرفروش يا اوي بازوفروش يا آن دين‌فروش يا آن وجدان‌فروش يا آن آدم فروش و يا آن خودفروش كدام روسپي‌تريم بياييد لحظاتي كلاهمان را قاضي كنيم كشتن بيمار علاج بيماري نيست بياييد ريشه‌يابي كنيم كه علت بيماري كجاست به جنگ ميكرب و ويروس برويم. سرمان را مثل كبك زير برف كرده‌ايم و گمان مي‌كنيم پنهانيم يكي پاسخ مرا بدهد كدام روسپي‌تريم؟

چوپانان پاك زماني به وجود مي‌آيد كه بلايي آسماني يا زميني آن را ويران‌تر از حجت‌آباد كند و بعد ريگ‌هاي روان آن را بپوشانند عكس آن را مي‌توان متصور شد من آن را تصور كردم در بالا ببينيد!

 

 

 

اخراجي‌هاي 2

خانه از پاي بست ويران است

خواجه دربند نقش ايوان است

بگذاريد از يك خاطره از نوروز گذشته در چوپانان به عنوان مقدمه شروع كنم:

صبح روز نوروز كه از خانه‌ي پدري (خانه شيخ) به قصد ديدار اقوام و تبريك نوروزي پا به بيرون گذاشتم به محض گشودن در حياط با صحنه‌ي زيبايي در ايوانك جلوي در ورودي روبرو شدم : يك علامت سؤال بزرگ روي سنگفرش ايوانك كه فرياد مي‌زد : من كيستم؟ و من خوب مي‌دانستم او كيست؟ او زائر محترم آقا امام هشتم(ع) بود كه روز گذشته از ضيافت‌خانه‌ي حضرت ناهار متبرك خورده بود و براي آن كه اين بركت را با همنوعان و نيازمندان ديگر تقسيم كند در معده و روده‌ي خود پنهان كرده بود و هزار كيلومتر زحمت حمل آن را كشيده بود و آن را به عنوان عيدي در پشت در خانه‌ي ما دور از چشم رهگذران در گرگ و ميش صبحگاهي گذاشته بود تا كسي نبيند نكند كارش حمل بر ريا شود اما با اين وجود آن را به شكل يك علامت سؤال بزرگ گذاشته بود كه چندان هم دور از ريا نبود چون من فهميدم او كيست؟ اهالي خانه دست به كار شدند كه آن بركت را بزدايند كه با مخالفت من رويرو شدند گفتم چه مي‌كنيد؟ اين دواي درد سوزاك و سفليس است از پشگل ماچه الاغ درمان‌تر است چرا آن را دور مي‌ريزيد بخشكانيد كه سوغات مشهد است ولي كو گوش شنوا ؟ آن را با بيل و خاك‌انداز به جوي آب ريختند و من خوشحال شدم كه نبايد اين بركت تنها نصيب ما باشد بگذار با آب جوي به دشت چوپانان برود و در تمام دشت پراكنده شود و تمام محصولات آن را از بركت سرشار سازد تا همگان از آن بهره ببرند در حقيقت روغن ريخته را وقف امام‌زاده كردم (يادتان باشد در مثل مناقشه نيست فردا اين را پيراهن عثمان نكنيد كه راهي به امام‌زاده توهين كرده و مرا تكفير كرده و مهدورالدم اعلام كنيد) بگذريم اهل خانه به خيال خودشان پاكسازي كردند و من كه براي اولين بار با چنين صحنه‌اي روبرو شده بودم (برادرم اين صحنه را بارها ديده بود و چون پنهاني بي آن كه گندش را دربياورد آن را سترده بود و به كسي هم نگفته بود) ولي من نديد بديد بدبيار تا به خيابان آمدم با رئيس شهر روبرو شدم چرا كه گذرش هر روز صبح در راه خانه تا مسجد از جلوي خانه‌ي ماست و لابد آن علامت سؤال زيبا را قبل از من ديده بود و او هم كه خوب مي‌دانست آن علامت سؤال زيبا كيست مثل برادرم بارها و بارها آن را ناديده گرفته بود و لابد حسرت هم خورده بود كه چرا اين بركت هميشه نصيب اين خانه مي‌شود نكند آنان كرامتي دارند كه ما از آن بي‌خبريم. بگذريم من گردن شكسته به رئيس شهر شكايت بردم  و او متأصلانه پاسخ داد چه مي‌شود كرد؟ زائران محترم براي اداي فريضه‌ي دوگانه هر روز صبح روستاي ما را مزين به بركات خود مي‌كنند (اثر انگشت بيست و يكم اين حضرات را بر خشت خشت كوچه‌هاي باقرسياه، شيخ، ميركريم، عبدالله و كوچه زاهدي مي‌توانيد مشاهده كنيد اثر انگشت‌هاي به جا مانده از ربع قرن آمد و شد زائران محترم آقا امام هشتم(ع) و نمازگزاران مسجد جامع چوپانان) و اين بركت تنها قسمت همسايگان خدايي است كه آنقدر سفارش همسايه را به پيامبرش مي‌كند كه پيامبر مي‌فرمايد : گمان كردم همسايه از همسايه ارث مي‌برد و آن حديث مشهور (الجار ثم‌الدار). باور كردني است همسايگان همان خدا اين قدر از دست و جاهاي ديگر مهمانان او در عذاب باشند باز هم بگذريم آقاي رئيس شهر فرمودند هيچ راهي ندارد من گردن شكسته كه هر جا هرچه مي‌گويم نمي‌دانم چرا بد تعبير مي‌شود گفتم در مسجد را بر روي اين محترمان در صبحگاهان ببنديد مثل هزاران مسجدي كه درش در صبحگاهان بسته است و ايشان بلافاصله بل گرفتند: چي! در مسجد را ببنديم؟!!! و مثل همه‌ي مسؤلان كشورمان كه اين شگرد را خوب از برند بهانه‌ي فرافكني يافت و در روستا به دوره افتاد و جار زد كه : پسر شيخ مي‌خواهد در مسجد را ببندد!!!!!! و وقتي مقاله‌ي تاريخچه‌ي امام‌زاده را نوشتم فرياد زد كه : بفرما بعد از بستن در مسجد حالا نوبت امام‌زاده است (حتماً جار او را همه شنيده‌ايد.باز هم يادآوري كنم كه در مثل مناقشه نيست حكايت آن زناكار است كه در مسجد زنا مي‌كرد ، مؤمني او را ديد آب دهان انداخت و گفت: تف برتو در خانه‌ي خدا زنا مي‌كني! ناگهان زناكار فرياد برآورد: وامسلمانيا كجاييد مسلمانان بياييد در خانه خدا آب دهان مي‌اندازند!) اين مقدمه‌ي بلند را كه احتمالاً از متن بيشتر است برمن مگيريد لازم بود حالا بياييد سر اصل مطلب:

قصد هيچ پاسخ‌گويي ندارم چرا كه كسي نوشته‌ي مرا نقد نكرده است كه پاسخ بگويم نوشته دوست بسيار عزيزم كه احترام زيادي برايش قائلم تنها عكس‌العملي بود در برابر يك واژه از توضيح ابتدايي نوشته‌ي من: واژة (نسنجيده) و بقيه نوشته همان طور كه برادرم فرمودند پاسخ كامنت ايشان بود تنها يك نفر در اين همه كامنت سنگ خودش را به سينه نزد و پاسخ مرا داد آن هم پاسخ نوشته را نداد تنها پاسخ سؤال مرا داد او پاسخ داد كه : تو روسپي‌تريني! و باز هم يك ركورد نصيب من شد. البته خودم مي‌دانستم، او خوب فهميده بود من چه مي‌گويم. چون روسپي‌گري من وحشتناك است . روسپي‌گري من كاري مي‌كند كارستان روسپي‌گري من تنها چند جوان ساده‌ي چوپاناني را فاسد نمي‌كند. روسپي‌گري من مي‌تواند جهان را فاسد كند حالا مرا به كجا تبعيد مي‌كنيد نه هر جا كه باشم خطرناكم دست و پايم را قلم كنيد بر قلم‌هايم افزوده‌ايد! حكم من روسپي تنها سنگسار است و بس! حالا ديگر كاري ندارد صنف آدم‌فروش دست به كار شويد! راهي آماده‌ي فروش است . يك شايعه درست كنيد ، فتوايش را از حجت‌الاسلام بگيريد ، اجرايش با مريدان!

صبح شبي كه آن اتفاق كذا در چوپانان افتاد من دربه‌در به دنبال عكسي از واقعه بودم و دست به دامان تمام دوستاني كه در دسترس بودند شدم از جمله آقاي مرتضوي و از خود ايشان شنيدم كه: نگذاشتيم احدي عكس بگيرد مگر اين كه قاچاقي كسي گرفته باشد!

خوب روي اين جمله دقت كنيد: آي هزاران نفري كه آن حركت زيباي اخلاقي ، اجتماعي، ديني، خداپسندانه، برخاسته از فرهيختگي و حاصل مشورت با بزرگان و آگاهان و پس از اتمام حجت با خاطي اطلاع ندارم چه اتمام حجتي با خاطي شده است ولي مطمئنم اتمام اخطار و تهديد شده است چون اتمام حجت يعني مدت‌ها برايش دليل بياورند و ارشادش كنند و او تمام آن دلالت‌ها و ارشادها رد كند! اتمام حجت نه اتمام اخطار!- را انجام داديد چرا نگذاشتيد از حركت زيباي فرهنگ‌آفرينتان عكس گرفته با كيفيتي بالا فيلم‌برداري شود از شبكه‌هاي استاني نه! سراسري نه ! جهاني پخش شود؟ تا ديگران هم از شما بياموزند، چرا مانع عكس‌برداري شديد؟ نكند خودتان هم مي‌دانستيد كه منكري انجام مي‌دهيد! اگر چنين است كه واي برمن!

 خوب اين پاسخ نقد همان يك واژه!

بيان درد آسان است هركس فرياد برآورد : آخ!!!!!!! ما مي‌فهميم درد دارد. شناخت بيماري كه انعكاس آن درد است و درمان آن، كار بسيار مشكلي است بيماري‌اي كه از آن صحبت مي‌كنم يك بيماري اجتماعي است، نه از آن نوع غده‌ي سرطاني كه دوست بسيار عزيزم در مقاله‌اش آن را جراحي كرد و دور انداخت و مشكل - خدا را شكر- حل شد. اين بيماري اجتماعي خاص چوپانان نيست كه ما اخراجي‌هاي دور از چوپانان آن را نشاسيم. چوپانان كه يك جزيره جدا از جهان و دور از دسترس نيست و زمان هم فاصله‌ها را از ميان برداشته پس مشكل چوپانان همان مشكلي كه من در اصفهان كه يك كلان‌شهر است با آن دست و پنجه‌ام تازه در مقياسي بسيار كوچك‌تر شما اگر گمان مي‌كنيد تنها چوپانان دچار اين بيماري است بسي در اشتباهيد اتفاقاً بيماري چوپانان به اندازه خودش كوچك‌تر از جاهاي ديگر است مقايسه امروز با گذشته هم كه هفته‌اي دوبار كاميون پست به چوپانان مي‌آمد اشتباهي بزرگتر! حال ببينيم اين بيماري چيست؟

با يك تذكر آغاز مي‌كنم اگر نوشته‌ي كوتاه قبلي را با عنوان دهكده پاك خوانده باشيد يادتان مي‌‌آيد كه من از يك بازار مكاره سخن گفتم كه بزرگترين سرمايه‌دارش خودم شناخته شدم اين بازار همه جا هست اما بهترين مكان براي احداث آن سر چهارراه است! بله، يك پاساژ سر چهارراه! خوب چه چهارراهي بهتر از چوپانان! چهارراهي در مركز ايران و تقاطعي كه شمال را به جنوب و شرق را به غرب وصل مي‌كند.دكان باز كردن در اين بازار بسيار پرسود است. آن روزها كه ذوق مي‌كرديم كه چوپانان چه موقعيت سوق‌الجيشي خوبي پيدا كرده است و بر سر چهار راه بزرگ ترانزيتي كشور قرار گرفته و از اين پس وفور نعمت است و فراواني و ثروت و آباداني يادمان رفت كه هركس كه خربزه مي‌خورد پاي لرزش هم مي‌نشيند! من چقدر ساده بودم كه گمان مي‌كردم آلودگي اين چهارراه همان جيش‌هاي موقعيت سوق‌الجيشي چوپانان است و مي‌خواستم با بستن مسجد آن را پاكسازي كنم البته برادرم مرحوم مصطفي شيخ - آن حلال مشكلات دهه‌ي 60 - بهتر از من مي‌انديشيد چون او هم بارها علامت سؤال بزرگ را ديده بود ولي آن روزها مسجد موال نداشت پس راه پاكسازي، ساختن موال است و ساختن موال وجود ملكي را مي‌طلبد، زود آن را يافت. پدرم تازه به رحمت خدا رفته بود و يك كاهدان موروثي مورد اختلاف ورثه در كوچه مسجد بود خوب او هم مثل من روغن ريخته وقف امام‌زاده كرد و با اين كار دو مشكل را حل كرد هم موال براي مسجد ساخته شد و هم ملك مورد اختلاف از ميان رفت يعني صورت مسأله پاك شد اما باز هم مشكل حل نشد و من در شگفتم كه اين زائران محترم آقا چرا موال پاك و تميز و آبدار مسجد را رها مي‌‌كنند و در كوچه و خيابان جيش مي‌كنند آنان چگونه و با كدام تطهير به مسجد مي‌روند و قامت دوگانه مي‌بندند شايد اين هم از معجزات باشد! تا نوروز گذشته كه من آن علامت سؤال بزرگ را ديدم و صورت مسأله را در مسجد يافتم و خواستم آن را پاك كنم بي‌خبر از اين كه پاك كردن اين صورت مسأله يعني آب دهان انداختن در خانه‌ي خدا و خدا پدر آقاي رئيس را بيامرزد كه خيلي جدي نگرفت والا اين روسپي‌ترين هم به دنبال آن روسپي رفته بود حالا فهميدم كه آلودگيهاي حاصل از اين موقعيت سوق‌الجيشي چوپانان تنها جيش نيست (ببخشيد اين ادبيات پرزيدنتي را از زماني كه ممه را لولو برد آموخته‌ام!) آلودگي اين چهارراه خيلي فراتر از اين‌هاست كه همه مي‌دانيم و اشاره به يك يك آن‌ها اطناب ممل است خلاصه، فحشا و مواد مخدر شايع‌ترين و آشكارترين آن‌هاست و اين بيماري يك اپيدمي جهاني است كه تنها به چوپانان و ايران محدود نمي‌شود بلكه جهان‌گستر است. اين زباله‌هاي آشكار دست كم ديده مي‌شوند و مي‌توان از آن‌ها پرهيز كرد ، با زباله‌هاي اتمي كه تشعشعات آن‌ها در آسمانمان  پراكنده است و به ديش‌هايمان نفوذ مي‌كند و تا اعماق روحمان مي‌خزد چه مي‌كنيم؟ بپذيريم كه درد ما جدا از درد ديگر جاها نيست و ما اخراجي‌ها هم همان قدر مي‌شناسيمش كه شما ، ما بسي بيش از شما در هجوم اين آفات هستيم بپذيريم كه اين سوغات تمدن است. سر چهارراه زيستن يعني ديدن هر روزه‌ي ظواهر اين بيماري اجتماعي، و طبيعي است كه آن كه دردآشناتر آزرده‌تر از اين ديدن‌ها. احساس مسؤليتي كه كرده‌ايد متعاليست ! چه كسي آن را زير سؤال برده است؟ هر كس برده است خودش علامت سؤال است. آنچه در زدودن آلودگي كرده‌ايد زير سؤال است چون نيجه نخواهد داد دستكاري اين به قول خودتان غده‌ي سرطاني سلول‌هاي سرطاني در تمام جسم مي‌پراكند گرچه اين تمثيل غده سرطاني را قبول ندارم و اين بيماري را از نوع سرطان نمي‌دانم چون سرطان واگير ندارد اگر تمثيلي مناسب آن باشد ايدز است كه خود بيمار هم گاهي نمي‌داند كه ناقل بيماريست و اما درمان:

جناب آقاي مرتضوي شما را مخاطب قرار مي‌دهم كه مثل خودم از ترين‌ها هستي: تو دلسوزتريني و من روسپي‌ترين، بله تو را مخاطب قرار مي‌دهم اما مخاطب من عام است.

شما چهار راه داريد مثل همان چهارراهي كه در آن هستيد:

1-    اگر گمان مي‌كنيد ما در آرمانشهري پاك و بهشتي زندگي مي‌كنيم به ما اخراجي‌ها بپيونديد اما يادآور شوم كه با شدت بيشتر اين بيماري روبرو خواهيد شد.

2-    شما هم مثل خيلي‌ها از اين بازار زباله استفاده كنيد ببينيد كدام نوع آن بهتر و پرسودتر است ماشين بازيافتي مناسب بخريد و آن زباله‌ها را به كود كنستانتره تبديل كنيد و به كشاورزان چوپانان و مزارع اطراف بفروشيد.

3-    در كنار زباله‌ها خود و خانواده‌ي خود و در نتيجه جامعه كوچك خود را واكسينه كنيد تا آسيبي به شما نرسد كه البته اين واكسيناسيون همان كار فرهنگي كه فرموديد بازدهي طولاني دارد و نسل‌ها پشتكار مي‌خواهد. البته مي‌پذيرم ولي باور كنيد اين كار فرهنگي و فرهنگ‌سازي كه شما تلفني آن را شعار ناميديد كاملاً عملي است به شرط آن كه بدانيم از كجا شروع كنيم؟ من مي‌دانم بايد از خودمان شروع كنيم از نفس خويش، بعد به فرزندان و خانواده و بعد به همسايگان و فاميل تا انتشار آن به جامعه زيرا جامعه جمع من‌هاست جامعه را نمي‌توان اصلاح كرد تا من‌ها درست شوند، من‌ها را اصلاح كنيد تا جامعه درست شود البته اين كار طاقت‌فرسا و طولاني است ولي الان هم دير است

4-    زباله‌ها را دفن كنيد كه من در تصور خود آن را انجام دادم و عكسش را هم به شما نشان دادم.

ختم كلام سخني چند با سروران دنياي مجازي كه اين روزها به جان هم افتاديد دلسوزي همه‌تان را مي‌ستايم و بايد بگويم كه نه از ستايش بعضي از شما به خود باليدم و غره شدم و نه از توهين‌ها و ناسزاها و تهديدهاتان دل‌آزرده و هراسان كه بر اين عقيده‌ام كه: يا مكن با فيلبانان مشوره / يا بنا كن خانه‌اي فيل توش بره.

ابتدا آن كامنت شوفر شاهرودي كه اغلب به آن مثل يك وحي منزل استناد كرديد، شك دارم هم در شوفر بودنش و هم در شاهرودي بودنش بهتر است او را «كامنت‌باز چوپاناني» بنامم او يا هر فاسق ديگري كه مي‌گويد: در چوپانان در هر خانه‌اي را بزني درست زده‌اي، فسق خويش و ذهنيت كثيف خود را آشكار مي‌كند . من در شگفتم از آنان كه ايستاده‌اند و شنوندگان اين جمله بوده‌اند. چرا اجازه داديد چنين تهمتي عمومي به شما بزنند. كسي مي‌تواند چنين ادعايي كند كه در همه‌ي خانه‌ها زده باشد مي‌دانيد اين حكم باطل از يك قياس استقرايي باطل منتج است يكي دو خانه مصداق آن است بعد با تعميم آن حكم صادر مي‌كنند درست مثل اين كه مي‌گويند: اصفهاني‌ها خسيسند و من دست ودل بازتر از اصفهاني گاهي نديده‌ام چرا به اين احكام باطل حساس مي‌شويد من همين جمله را در سال 1352 از زبان يك فاسق در چوپانان شنيدم كه خانه‌ي خودش هم يكي از خانه‌هاي چوپانان بود البته من 22 ساله هم آن روز همان عكس‌العملي را داشتم كه شما امروز داريد و به شما حق مي‌دهم ولي امروز مي‌دانم كه اين حكم باطل باطل است تعصب يعني برخورد عصبي با مسايل. ببخشيد اگر قيافه‌ي معلم اخلاق به خود گرفتم! از نصيحت گريزانم، با رفتار بايد آموزش داد.

يكي ديگر از كامنت‌بازان چوپاناني كه ذهنش هم به نظر مي‌رسد از نور معنويت و عرفان درخشان است ذهن مرا زير همان علامت سؤال برده و ناپاك خوانده‌است و يكي دو مورد ديگر هم كه عدم شناخت من از آبرو و ناموس كه اشاره‌اي كوتاه در مقاله‌ي آقاي مرتضوي هم به آن بود:

ناموس من چوپاناني و جندقي و بيابانكي و اناركي و حتي ايراني نيست. ناموس من جهاني است . ناموس من كرامت انسان است و در آن جنسيت مطرح نيست، مرد و زن نمي‌شناسد، انسان انسان  است و انسان روسپي هم مرد و زن ندارد و كرامت انسان در نگاه من بسيار والاست و هيچ انسان ديگري حق ندارد در باره‌ي آن به قضاوت بنشيند تا چه رسد به اين كه آن را ترور كند ما حق نداريم در رفتار ديگران قضاوت كنيم شما چه مي‌دانيد رفتار من ناشي از كدام انگيزه‌ي ژنتيك دروني و يا انگيزه‌هاي سياسي، اجتماعي، تاريخي، جغرافيايي، اقتصادي، مذهبي بيروني من است كه به خود اجازه مي‌دهيد آن را ناپاك بناميد پاكي و ناپاكي در ذهن من نسبي است آن آرمانشهر پاك كه در ذهن منور از نور معنويت شماست كه ذهن من بويي از آن نبرده است از نگاه من وجود خارجي ندارد كه هيچ حتي تصور آن در ذهن من نمي‌آيد چرا كه انسان را مي‌شناسم كه چگونه موجوديست و اگر چنين شهري باشد انسان در آن نيست اين جاست كه جا دارد دوباره اشاره كنم مخالفت خود را با آن حركت كذا! ببينيد ما به خود اجازه مي‌دهيم گناهاني را كه در ذهن ديگران مي‌گذرد حد بزنيم اينجاست كه دليل مخالفت من آشكار مي‌شود مخالفت من حمايت از فحشا نيست حمايت از قانون است بدترين قانون از بي‌قانوني بهتر است اگر ماده‌هاي قانون به كنار بروند و جاي آن‌ها را نرهاي سركار استوار بگيرند سنگ روي سنگ بند نمي‌شود من از روزي مي‌ترسم كه يكي از همين كامنت‌بازان چوپاناني، راهي هميشه در راه را تكفير كند و به آن شايعه دامن بزند و بعد از حجت‌الاسلام پسرخاله فتوي بگيرد كه مهدورالدمم و با انگيزه‌هاي شخصي و با خصومت‌هاي بي‌دليل و بي‌منطق و با نر سركار استوار نگذارد اين راهي هميشه در راه به پايان راه برسد

محمد مستقيمي (راهي) دي ماه 1389

 

 

 

 

دوستان! تقاضا دارم با پيشداوري نخوانيد اگر تصميم خود را گرفته‌ايد وقت تلف نكنيد به كامنت‌دان‌ها برويد و هرچه مي‌خواهيد ناسزا بگوييد و تهمت بزنيد. تا سيه‌روي شود هر كه در او غش باشد!

طالبان پاكستان

من نمي‌دانم به آفتابتان بنشينم يا به سايه‌تان وقتي نمي‌نويسم فرياد مي‌زنيد كه: آي كجايي بيا و پاسخ بده! وقتي مي‌نويسم فرياد برمي‌آوريد كه: باز اين روسپي شيطان كافر ملحد يهودي و بعداً صهيونيست و طرفدار اسراييل شر به پا كرد.خواسته‌ايد كه پاسخ بدهم: شما كلاستان را مشخص كنيد تا من بدانم در چه كلاسي پاسخ دهم چون نوشته‌هاي من هيچ ابهامي ندارد و اگر نمي‌فهميد مشكل از همان كلاس است ولي اگر به دنبال مستمسك مي‌گرديد آقاي نريمان نقابدار بايد بگويم كه اولين تشخيص خودتان زيركي من بود ولي باشد باز هم شما را راهنمايي مي‌كنم كار من راهنمايي است اگر جداً به دنبال مستمسك هستيد براي تكفير و تهمت ، بايد بگويم كه تك تك واژه‌هاي نوشته‌هاي من كنايه است و استعداد تأويل مطلوب را دارد شما هر جور دلتان مي‌خواهد تأويل و تفسير كنيد همانطور كه تا به حال كرده‌ايد و هر تهمتي مي‌خواهيد بزنيد كافر، يهودي، شيطان، صهيونيست و... و دامن بزنيد ولي متأسفانه فتوي را ديگر بايد مرجعي دست و پا كنيد چون آقاي سعادت خوشبختانه برائت خود را هم از ساحت حجت‌الاسلامي و هم افتا و هم از ساحت مقدس شما اعلام داشتند و بسيار از ايشان سپاسگزارم و در برابر آزادگيشان سر تعظيم فرود مي‌آورم هر چند ظاهراً شما هم از سوء استفاده از فتواي مراجع مأيوس شده و سمت و سوي تهممت‌هاتان سياسي شده و فعلاً مرا آن هم در كامنت تبريك كريسمس يهودي خوانده‌ايد و من مي‌دانم كه اين مقدمه رسيدن به جاسوس اسراييل است و اين راه ديگري زيرا معمولاً منافقين نقابدار هر لحظه نقبي مي‌كنند براي گريز، خيالتان راحت شد و اما اصل موضوع:

در زمان امير كبير در اماكن مقدسه و بقاع متبركه زنجيرهايي بود كه هركس احساس امنيت نمي‌كرد خود را به آن‌ها مي‌بست و به اصطلاح بست مي‌نشست و اين امر وسيله سوء استفاده‌ي مجرمين هم شده بود . امير كبير دستور داد و اين زنجيرها را جمع كردند. يكي از روحانيان تهران به او گفت:« زنجيرها را پاره كردي، نقلي ندارد يكي را مي‌خواستي براي روز مبادا نگه داري!» و اين سخنان در تبعيدگاهش در فين كاشان دائم در ذهنش طنين مي‌انداخت و چه بسا آرزو كرده باشد : كاش يكي را براي روز مبادا گذاشته بودم.

شما انقلابيون كه خودتان خود را اينگونه ناميده‌ايد درست است زنجير پاره كرديد اما روز مبادا...را فراموش نكنيد! خوب شما كه انقلاب كرده‌ايد و رهبر انقلاب هم كه داريد آقاي (رها) كه شما هم اگر نمي‌دانيد او در ذهنش رهبر انقلاب شماست چون ژست رهبري مي‌گيرد و فرمان مي‌دهد و مرا شيطان مي‌نامد و اگر شيطان بزرگ نمي نامد براي اين است كه خداي نكرده من بزرگ نشوم(ترور شخصيت) و بعد هم دستور مي‌دهد اين شيطان را رجم كنيد و برانيد(ترور شخص) و ناگهان به ياد مي‌آورد كه من پيش از اين رانده شده‌ام و از گروه اخراجي‌ها هستم پس دستور مي‌دهد مانع ورود او به چوپانان شويد بله او رهبر آن انقلاب كذايي شماست.

من در مورد دهكده‌ي پاك حرفم را پس مي‌گيرم و عقب‌نشيني مي‌كنم ولي بدانيد كه از ترس نيست از پذيرش منطق است چون در ذهن ناپاك من «پاك» معنايي داشت كه به نظر مي‌رسد اشتباه است چون در ذهن طهارت گرفته‌ي شما «پاك» يعني «انحصار» و دهكده‌ي پاك هم يعني «دهكده‌ي انحصاري» مي‌پذيرم دهكده‌ي پاك به معناي دهكده‌اي كه همه چيزش در انحصار شما باشد اداراتش سياستش و به ويژه تجارت پرسودش وجود دارد نه تنها دهكده بلكه شهر انحصاري و كشور انحصاري و حتي اتحاد جماهير انحصاري هم مي‌تواند وجود داشته باشد و در دنيا هم فراوان است .با اين حساب شما كه انقلاب كرديد و رهبري هم با آن همه ژست رهبرانه داريد دشمنتان هم كه شيطان است ولي از نوع كوچكش ضمناً قوه‌ي مجريه و قضاييه را هم كه سر جايشان نشانديد و قوه‌ي مقننه و اصل 33 قانون اساسي را هم كه زير سؤال برديد يكباره اعلام استقلال كنيد و چوپانان را «پاكستان» بناميد اين نام شايسته‌ي چوپانان است محمدعلي جناح و يارانش آن را بيهوده غصب كرده و كثيف‌ترين جاي دنيا را «پاكستان» ناميده‌اند اين نام به چوپانان پاك (انحصاري) مي‌برازد و من مطمئنم به محض اعلام استقلال آمريكا و سازمان ملل متحد و اسراييل اولين كشورها و سازمان‌هايي هستند كه شما را به رسميت خواهند شناخت وقتي حكومت خود را محكم و مستقر كرديد آنوقت ديگر لازم نيست براي جلوگيري از ورود شيطان به مرز مقدس «پاكستان» قلعه‌بندي و دروازه بندي كنيد كافيست ويزاي مرا مهر نكنيد.

محمد مستقيمي(راهي) ديماه 1389

سرشماری

 

سرشماری

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان

ایوان مداین را آیینه‌ی عبرت دان

 

یک ره ز ره دجله منزل به مداین کن

وز دیده دوم دجله بر خاک مداین ران...

 

نمی‌دانم وقتی خاقانی بر خرابه‌های مداین نشست و با سوز دل این قصیده‌ی غرا و پر سوز و گداز را سرود چه حسی داشت آیا تنها یک حسرت بر گذشته‌ی پر افتخار در او موج می‌زد یا حس دیگری هم در تخیل او سیلان داشت درست نمی‌دانم اما خوب می‌دانم که خاقانی در شمالی‌ترین شهر ایران آن روز زاده شده بود و تنها حسی که در او نبود مویه بر زادگاه ویران شده بود که نداشت چرا که مداین در جنوبی‌ترین نقطه این سرزمین بود وزادگاهش شروان در شمالی‌ترین اما توانست دجله دجله بر آن خاک بگرید...

و من دیده‌ام روستاهایی کویری را که به مرور زمان خالی از سکنه شده‌اند و خانه‌ها ویران گشته‌اند و ریگ روان تا بام خانه‌های ویرانشان را پس گرفته و فراموش شده‌اند و اینک اگر گهگاهی مسافری ره گم کرده گذارش بر آن‌ها می‌افتد تنها دقایقی چند تأمل می‌کند و بی که اشکی بریزد از آن می‌گذرد و زادگاه من گاهی در تصورم چنین سرنوشتی را تجربه می‌کند.

امروز به این دلخوشم که سالی چند صباح، سری به آن بزنم و به بهانه‌ی یادی از گذشته، ایام نوروز یا عاشورا یا برات را در آن بگذرانم و بچه‌ها و نوه‌هایم را برای گذران تعطیلات به آنجا ببرم و گاهی هم در شب‌نشینی‌هایی که این ایام، با مسافرانی چون من، شلوغی و جمعیت گذشته را به یاد می‌آورد، از شکوفاییش که دیگر نیست یادی کنم و سخن بگویم و در پایان تعطیلات دوباره او را تنها بگذارم و بروم تا نوروزی دیگر یا چند روزی به بهانه‌ای دیگر سری به خانه‌ی پدری بزنم و خاک‌های بادآورده‌اش را بروبم و باز هم چند روزی خود را با خاطرات کودکی سرگرم کنم و هرگز به خود اجازه ندهم که به این صرافت بیفتم که زادگاهم چوپانان که به آن عشق می‌ورزم و کباده‌ی دوستی و عشق او را می‌کشم و دغدغه‌اش مرا می‌آزارد در سرازیری همان سرنوشتی است که مداین داشت تا بهانه‌ای باشد برای گریه‌های خاقانی و مضمونی شود برای یک قصیده جاویدان، تازه مداین شهری بزرگ بود که عرب مدینه‌هایش می‌نامید و زادگاه من روستایی کوچک، که نزدیک است من هم او را فراموش کنم. وقتی گردش روزگار شهری بدان آبادانی را چنان کرد که تنها خرابه‌ای از قصری با شکوه از آن بماند زادگاه کوچک من چه چشم‌داشتی از روزگار و من بی‌وفا می‌تواند داشت وقتی سران و صاحبان و سردمداران مداین از آن گریختند او هم تنها راهی که داشت ویرانی بود که به خوبی از پس آن بر آمد.

و حالا من هم به بهانه‌های گوناگون: کار و حرفه ، تحصیل فرزندان، آب و هوا، سرگرمی و... به همان راهی می‌روم که دوست داران مداین رفتند. چوپانان را برای همان چند روز در سال می‌خواهم، غافل از آن که اگر به خود نیایم در آینده‌ای نه چندان دور اگر خوش شانس باشد تنها پمپ بنزینی و قهوه‌خانه‌ای در کنار راه ترانزیتی کشور می‌شود که فقط مسافری تشنه و خسته و بی‌سوخت مانده توقفی کوتاه در آن خواهد داشت.

نه من خیال ندارم به چوپانان بروم و سرمایه‌گذاری کنم و کار و حرفه تولید کنم تا عده‌ای به بهانه‌ی نان در آوردن در آنجا سکنا گزینند. خیال ندارم برای گذران دوران بازنشستگی دور از جنجال شهرهای آلوده بدان پناه آرم . در این فکر نیستم که برای بازگشت به خاطرات کودکی در آن بمانم نه انگار هیچ یک از این‌ها را در سر ندارم اما به گمانم چوپانان، زادگاه عزیزم را برای روزهایی که از زمین و زمان به تنگ می‌آیم و در به در به دنبال گریزگاهی می‌گردم و بچه‌ها و نوه‌هایم هم به خاطر همان سالی چند روز دل بدان بسته‌اند می‌خواهم.

اگر همه‌ی آنچه را که گفتم نمی‌خواهم یا نمی‌توانم بکنم یک کار کوچک از من بر می‌آید ، آری از من برمی‌آید که در فصل انارهای خندانش و در اعتدال هوای پاییزی نه گرم و نه سردش که شباهتی به همان هوای دوست داشتنی نوروزش دارد یک مسافرت کوتاه به آن داشته باشم، یک مسافرت کوتاه کوتاه، یک روز، آن هم در روز سرشماری، به زادگاه عزیزم بروم تا در همان جا که باید و شاید و بایسته و شایسته است سرشماری شوم. و این کار کوچک می‌تواند گامی بزرگ باشد در راه احیاء چوپانان که در آرزوی من است و این کار کوچک شایسته ترین است چرا که من از این خاکم و در این خاک زاده شدم و باید در این خاک سرشماری شوم و باید در این خاک بمیرم.

چرا وقتی وصیت می‌کنم پس از مرگ مرا در چوپانان دفن کنند امروز که زنده‌ام گامی کوچک در راه آبادانی آرامگاه ابدیم بر ندارم؟ نه کوتاهی نمی‌کنم و به همه ثابت می‌کنم چوپانان زنده و پرجمعیت است و ما در هر کجا که باشیم دلمان در چوپانان است و چوپانانی هستیم...

 

بر دیده‌ی من خندی کاینجا ز چه می‌گرید

گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

مستقیمی راهی

مهر 90

خارزار

  خارزار روزی که مزرعه به خدا واگذار شد گابریل کدخدا شد و انباردار شد مایکل امیر کاشت نه، داشت نه، برداشت شد فقط دست خسیس ابر خدا آب...