۱۴۰۱ شهریور ۱۱, جمعه

از حاشيه تا متن

 

از حاشيه تا متن

تجربه‌ي دو سال داوري در جشنواره‌ي استاني شعر دفاع مقدس، مرا بر آن داشت تا تحليلي بر كيفيت اشعار اين دو جشنواره بنگارم باشد كه رهگشاي شاعران جوان باشد تا در خلق آثار خويش به كار بندند.

در يك مقايسه‌ي اجمالي در اشعار اين دو جشنواره در مي‌يابيم با آن كه از نظر كمي آمار جشنواره‌ي امسال پايين تر است اما از نظر كيفي تا حدي برتر به نظر مي‌رسد البته اين برتري تنها در شعر فلسطين ديده مي‌شود و در دو موضوع ديگر يعني دفاع مقدس و عاشورايي تحول چشم‌گيري نمايان نيست و در اين راستا با نگاهي دقيق‌تر درمي‌يابيم كه علت برمي‌گردد به جايگاه شاعر در انگيزه‌هاي اين سه موضوع. به نظر مي‌رسد شاعران امروز در فضاي دو موضوع دفاع مقدس و عاشورا در حاشيه قرار دارند و آشنايي آنان با اين دو، تنها آشنايي با ادبيات گذشتگان و به ويژه با ادبيات دهه‌ي 60 بوده و تنها با تقليدي صوري از آن‌ها به سرودن نشسته‌اند. شاعر خود را در متن اين دو حادثه‌ي تاريخي نمي‌بيند كه به احساسي برسد و از آن احساس پلي بزند به پديده‌هاي امروزين و با كشفي تازه به سرايش بپردازد. مضامين گذشتگان را زير و رو مي‌كند و بيشتر با نام پديده‌هاي تكراري چون سنگ ، پلاك ، چفيه ، مهر و تسبيح كه معمولاً در جايگاه رديف در شعر كلاسيك قرار گرفته و با همنشيني قوافي كه آن‌ها هم چندان بديع نيستند به مضاميني كليشه‌اي مي‌رسد حتي در اين راستا نمي‌كوشد از دريچه‌اي تازه نيز به‌اين همنشيني‌ها بنگرد.

اين تكرار نخ‌نما شده بيشتر در آثار كلاسيك مشهود است . در قالب‌هاي نو گهگاهي به بدعت‌هايي زيبا برمي‌خوريم كه البته ويژگي قالب‌هاي كلاسيك بيشترين عامل در اين تكرار ها هستند اما عامل اصلي در هر دو قالب كلاسيك و نو همان در حاشيه قرار داشتن شاعر است زيرا در موضوع فلسطين كه شاعر امروز در متن آن قرار دارد اين آفت كم‌تر ديده مي‌شود چرا كه شاعر در اين زمينه ابتدا به احساس مي‌رسد و پس از آن به فضاي خيال رفته با كشفي تازه مي‌سرايد .

بهتر آن است كه در دو موضوع دفاع مقدس و عاشورا هم شاعران ما دست از آگاهي هاي افواهي بردارند و به متن تاريخ اين دو حادثه بروند، خوشبختانه براي هر دو موضوع منابع بسياري وجود دارد تاريخ عاشورا و حوادث دفاع مقدس كه به قالب‌هاي گوناگون نگاشته شده و با مطالعه‌ي هر يك از اين آثار شاعران جوان مي‌توانند خويشتن را در متن آن بگذارند ، درست همان گونه كه در متن حوادث فلسطين هستند، آنوقت خواهيم ديد كه همان زيبايي‌ها و بدعت‌هايي كه در شعر فلسطين ديده مي‌شود در دو مورد ديگر هم ظاهر خواهد شد.

محمّد مستقيمي (راهي)       

مهرماه 1387           

باورهای ما

 

باورهای ما

داستانی را نقل به نقل و به مضمون می‌کنم که درخور تأمل است:

دوستی که ساکن آمریکاست می‌گفت که روزی به یکی از دوستان مکزیکی گفتم: شما که همسایه‌ی جنوبی آمریکا هستید چرا مثل کانادا که همسایه‌ی شمالی است پیشرفت نکرده‌اید؟ گفت: چون ما اسپانیولی حرف می‌زنیم و آنان انگلیسی!

یک نکته ظریف علمی در این پاسخ است و آن این که زبان ما را پارادایم‌ها و باورهایمان شکل می‌دهنر البته من باور را مترادف پارادایم آورده‌ام تا درک بیشتری از آن داشته باشیم. با این حساب تحول در جامعه و ساختارهای آن با تحول در زبان ایجاد می‌شود شاید قدری گنگ به نظر آید مثال می‌زنم:

ما باور داریم که: همیشه یک نفر باید حرف آخر را بزند

این باور بسیار خطرناک است در حالی که در نگاه اول چنین نمی‌نماید ولی این باور در ساختارهای جامعه کاری می‌کند کارستان. این باور دیکتاتور پرور است. این است که هر که را بر مسند می‌نشانیم دیری نمی‌پاید که خودمان فریاد وای دیکتاتور سر می‌دهیم غافل از آن که خودمان دیکتاتور پروریم و این گناه خود ماست نه گناه منتخبین و منصوبین ما!

چه باید کرد؟

باید در باورهایمان تجدید نظر کنیم این یک نمونه بود و اگر بخواهم بشمارم مثنوی هفتاد من کاغذ شود در هر باوری که دست بگذاریم می‌لنگد.

یکی دیگر از باورهایمان این است که: تا دستت به جایی بند است بارت را ببند.

بسیار خوب این باور با ما و با منصوبین و منتخبین ما چه می‌کند؟ هماره می‌نالیم که نمایندگان مجلس قول می‌دهند و وقتی خرشان از پل گذشت تنها به خود می‌اندیشند! بله ما هم که باشیم با این باور کذایی همان می‌کنیم که اسلاف کرده‌اند. بیایید باورهایمان را تغییر دهیم.

البته این نگاه تعمیم ندارد و هستند کسانی که پیش از ما در باورهایشان تجدید نظر کرده اند و نمونه‌هایی از آن را در یکی دو سال اخیر دیده‌ایم که کسانی هستند که منافع ملی را بر منافع شخصی ترجیح دهند.

پس بیایید حالا که تجدید نظر در باورها کار آسانی نیست و خودسازی می‌خواهد که پروسه‌ای زمان‌بر است در این برهه از زمان دست کم در انتخاب‌هایمان دقت کنیم و کسانی را برگزینیم که باورشان متحول شده است.

محمد مستقیمی - راهی

دهكده پاك

 

دهكده پاك

اين چند سطر خيلي وقت است نگاشته شده اما امكان انتشار آن در فتوبلاگ نبود تا امروز. اين گمان پيش نيايد كه آتش زير خاكستر را دوباره مي‌خواهم شعله‌ور كنم از قضا مي‌خواهم آن را خاموش كنم زيرا رفتاري كه آن را نسنجيده مي‌دانم تنها با فرهنگ‌سازي اصلاح مي‌شود نه يك رفتار احساسي و عصبي:

 

شيخي به زني فاحشه گفتا: مستي!

هر لحظه به دام دگري پابستي

گفتا شيخا هر آنچه گويي هستم

آيا تو هر آنچه مي‌نمايي هستي؟

دنيا بازار مكاره ايست همه در آن فروشنده و خريدارند و هر آنچه را دارند مي‌فروشند و هر آنچه را ندارند مي‌خرند:

من تخيل خود را بزك مي‌كنم و به شما خريداران مي‌فروشم و گاهي از صنف من هستند كه تخيل خود را بنا بر سفارش خريدار بزك مي‌كنند و به او مي‌فروشند.

تو مغز خود را مي‌فروشي و گاهي از صنف تو كساني هستند كه مغز خود را پيش فروش مي‌كنند و به سلف‌خران مي‌فروشند.

او بازوي خود را مي‌فروشد و ديگري عضو ديگرش را.

بعضي وجدان خود را مي‌فروشند و بعضي هم دين و ايمان خود را مي فروشند.

بعضي هم كه هيچ يك از اين‌ها را ندارند ديگران را مي‌فروشند از دوستان خود آغاز به فروش مي‌كنند و بعد هر كه را گير بياورند مي‌فروشند.

اين‌ها فروشندگان اين بازار مكاره‌اند و خريداران هم همين‌ها هستند هر كس هر چه ندارد مي‌خرد من كه بازو ندارم بازو مي‌خرم تو كه تخيل نداري از من تخيل مي‌خري و ديگران هم هر چه ندارند مي‌خرند.

ممانعت از يك يا چند شغل در اين بازار مكاره امكان ندارد چون اساس اين بازار بر آن است كه هر كس هر چه دارد مي‌فروشد بستن يك دكان در اين بازار هيچ چيز را عوض نمي‌كند خريداران و نيازمندان از بازار سياه استفاده مي‌كنند و در بازار سياه ديگر خودتان مي‌دانيد كه همه چيز از كنترل خارج است راه كسادي يك يا چند شغل در اين بازار نخريدن است تحريم!

دهكده يا شهر پاك وجود ندارد آن آرمانشهر در كتاب‌ها و قصه‌ها و در تخيل فلاسفه است شهر پاك شهري خالي از سكنه است بياييد واقع بين باشيم از آن فروشندگاني كه در بالا برشمردم كدام كثيف‌ترند كدام گناهكارترند؟ من تخيل‌فروش  تو‌ي مغرفروش يا اوي بازوفروش يا آن دين‌فروش يا آن وجدان‌فروش يا آن آدم فروش و يا آن خودفروش كدام روسپي‌تريم بياييد لحظاتي كلاهمان را قاضي كنيم كشتن بيمار علاج بيماري نيست بياييد ريشه‌يابي كنيم كه علت بيماري كجاست به جنگ ميكرب و ويروس برويم. سرمان را مثل كبك زير برف كرده‌ايم و گمان مي‌كنيم پنهانيم يكي پاسخ مرا بدهد كدام روسپي‌تريم؟

چوپانان پاك زماني به وجود مي‌آيد كه بلايي آسماني يا زميني آن را ويران‌تر از حجت‌آباد كند و بعد ريگ‌هاي روان آن را بپوشانند عكس آن را مي‌توان متصور شد من آن را تصور كردم در بالا ببينيد!

 

 

 

اخراجي‌هاي 2

خانه از پاي بست ويران است

خواجه دربند نقش ايوان است

بگذاريد از يك خاطره از نوروز گذشته در چوپانان به عنوان مقدمه شروع كنم:

صبح روز نوروز كه از خانه‌ي پدري (خانه شيخ) به قصد ديدار اقوام و تبريك نوروزي پا به بيرون گذاشتم به محض گشودن در حياط با صحنه‌ي زيبايي در ايوانك جلوي در ورودي روبرو شدم : يك علامت سؤال بزرگ روي سنگفرش ايوانك كه فرياد مي‌زد : من كيستم؟ و من خوب مي‌دانستم او كيست؟ او زائر محترم آقا امام هشتم(ع) بود كه روز گذشته از ضيافت‌خانه‌ي حضرت ناهار متبرك خورده بود و براي آن كه اين بركت را با همنوعان و نيازمندان ديگر تقسيم كند در معده و روده‌ي خود پنهان كرده بود و هزار كيلومتر زحمت حمل آن را كشيده بود و آن را به عنوان عيدي در پشت در خانه‌ي ما دور از چشم رهگذران در گرگ و ميش صبحگاهي گذاشته بود تا كسي نبيند نكند كارش حمل بر ريا شود اما با اين وجود آن را به شكل يك علامت سؤال بزرگ گذاشته بود كه چندان هم دور از ريا نبود چون من فهميدم او كيست؟ اهالي خانه دست به كار شدند كه آن بركت را بزدايند كه با مخالفت من رويرو شدند گفتم چه مي‌كنيد؟ اين دواي درد سوزاك و سفليس است از پشگل ماچه الاغ درمان‌تر است چرا آن را دور مي‌ريزيد بخشكانيد كه سوغات مشهد است ولي كو گوش شنوا ؟ آن را با بيل و خاك‌انداز به جوي آب ريختند و من خوشحال شدم كه نبايد اين بركت تنها نصيب ما باشد بگذار با آب جوي به دشت چوپانان برود و در تمام دشت پراكنده شود و تمام محصولات آن را از بركت سرشار سازد تا همگان از آن بهره ببرند در حقيقت روغن ريخته را وقف امام‌زاده كردم (يادتان باشد در مثل مناقشه نيست فردا اين را پيراهن عثمان نكنيد كه راهي به امام‌زاده توهين كرده و مرا تكفير كرده و مهدورالدم اعلام كنيد) بگذريم اهل خانه به خيال خودشان پاكسازي كردند و من كه براي اولين بار با چنين صحنه‌اي روبرو شده بودم (برادرم اين صحنه را بارها ديده بود و چون پنهاني بي آن كه گندش را دربياورد آن را سترده بود و به كسي هم نگفته بود) ولي من نديد بديد بدبيار تا به خيابان آمدم با رئيس شهر روبرو شدم چرا كه گذرش هر روز صبح در راه خانه تا مسجد از جلوي خانه‌ي ماست و لابد آن علامت سؤال زيبا را قبل از من ديده بود و او هم كه خوب مي‌دانست آن علامت سؤال زيبا كيست مثل برادرم بارها و بارها آن را ناديده گرفته بود و لابد حسرت هم خورده بود كه چرا اين بركت هميشه نصيب اين خانه مي‌شود نكند آنان كرامتي دارند كه ما از آن بي‌خبريم. بگذريم من گردن شكسته به رئيس شهر شكايت بردم  و او متأصلانه پاسخ داد چه مي‌شود كرد؟ زائران محترم براي اداي فريضه‌ي دوگانه هر روز صبح روستاي ما را مزين به بركات خود مي‌كنند (اثر انگشت بيست و يكم اين حضرات را بر خشت خشت كوچه‌هاي باقرسياه، شيخ، ميركريم، عبدالله و كوچه زاهدي مي‌توانيد مشاهده كنيد اثر انگشت‌هاي به جا مانده از ربع قرن آمد و شد زائران محترم آقا امام هشتم(ع) و نمازگزاران مسجد جامع چوپانان) و اين بركت تنها قسمت همسايگان خدايي است كه آنقدر سفارش همسايه را به پيامبرش مي‌كند كه پيامبر مي‌فرمايد : گمان كردم همسايه از همسايه ارث مي‌برد و آن حديث مشهور (الجار ثم‌الدار). باور كردني است همسايگان همان خدا اين قدر از دست و جاهاي ديگر مهمانان او در عذاب باشند باز هم بگذريم آقاي رئيس شهر فرمودند هيچ راهي ندارد من گردن شكسته كه هر جا هرچه مي‌گويم نمي‌دانم چرا بد تعبير مي‌شود گفتم در مسجد را بر روي اين محترمان در صبحگاهان ببنديد مثل هزاران مسجدي كه درش در صبحگاهان بسته است و ايشان بلافاصله بل گرفتند: چي! در مسجد را ببنديم؟!!! و مثل همه‌ي مسؤلان كشورمان كه اين شگرد را خوب از برند بهانه‌ي فرافكني يافت و در روستا به دوره افتاد و جار زد كه : پسر شيخ مي‌خواهد در مسجد را ببندد!!!!!! و وقتي مقاله‌ي تاريخچه‌ي امام‌زاده را نوشتم فرياد زد كه : بفرما بعد از بستن در مسجد حالا نوبت امام‌زاده است (حتماً جار او را همه شنيده‌ايد.باز هم يادآوري كنم كه در مثل مناقشه نيست حكايت آن زناكار است كه در مسجد زنا مي‌كرد ، مؤمني او را ديد آب دهان انداخت و گفت: تف برتو در خانه‌ي خدا زنا مي‌كني! ناگهان زناكار فرياد برآورد: وامسلمانيا كجاييد مسلمانان بياييد در خانه خدا آب دهان مي‌اندازند!) اين مقدمه‌ي بلند را كه احتمالاً از متن بيشتر است برمن مگيريد لازم بود حالا بياييد سر اصل مطلب:

قصد هيچ پاسخ‌گويي ندارم چرا كه كسي نوشته‌ي مرا نقد نكرده است كه پاسخ بگويم نوشته دوست بسيار عزيزم كه احترام زيادي برايش قائلم تنها عكس‌العملي بود در برابر يك واژه از توضيح ابتدايي نوشته‌ي من: واژة (نسنجيده) و بقيه نوشته همان طور كه برادرم فرمودند پاسخ كامنت ايشان بود تنها يك نفر در اين همه كامنت سنگ خودش را به سينه نزد و پاسخ مرا داد آن هم پاسخ نوشته را نداد تنها پاسخ سؤال مرا داد او پاسخ داد كه : تو روسپي‌تريني! و باز هم يك ركورد نصيب من شد. البته خودم مي‌دانستم، او خوب فهميده بود من چه مي‌گويم. چون روسپي‌گري من وحشتناك است . روسپي‌گري من كاري مي‌كند كارستان روسپي‌گري من تنها چند جوان ساده‌ي چوپاناني را فاسد نمي‌كند. روسپي‌گري من مي‌تواند جهان را فاسد كند حالا مرا به كجا تبعيد مي‌كنيد نه هر جا كه باشم خطرناكم دست و پايم را قلم كنيد بر قلم‌هايم افزوده‌ايد! حكم من روسپي تنها سنگسار است و بس! حالا ديگر كاري ندارد صنف آدم‌فروش دست به كار شويد! راهي آماده‌ي فروش است . يك شايعه درست كنيد ، فتوايش را از حجت‌الاسلام بگيريد ، اجرايش با مريدان!

صبح شبي كه آن اتفاق كذا در چوپانان افتاد من دربه‌در به دنبال عكسي از واقعه بودم و دست به دامان تمام دوستاني كه در دسترس بودند شدم از جمله آقاي مرتضوي و از خود ايشان شنيدم كه: نگذاشتيم احدي عكس بگيرد مگر اين كه قاچاقي كسي گرفته باشد!

خوب روي اين جمله دقت كنيد: آي هزاران نفري كه آن حركت زيباي اخلاقي ، اجتماعي، ديني، خداپسندانه، برخاسته از فرهيختگي و حاصل مشورت با بزرگان و آگاهان و پس از اتمام حجت با خاطي اطلاع ندارم چه اتمام حجتي با خاطي شده است ولي مطمئنم اتمام اخطار و تهديد شده است چون اتمام حجت يعني مدت‌ها برايش دليل بياورند و ارشادش كنند و او تمام آن دلالت‌ها و ارشادها رد كند! اتمام حجت نه اتمام اخطار!- را انجام داديد چرا نگذاشتيد از حركت زيباي فرهنگ‌آفرينتان عكس گرفته با كيفيتي بالا فيلم‌برداري شود از شبكه‌هاي استاني نه! سراسري نه ! جهاني پخش شود؟ تا ديگران هم از شما بياموزند، چرا مانع عكس‌برداري شديد؟ نكند خودتان هم مي‌دانستيد كه منكري انجام مي‌دهيد! اگر چنين است كه واي برمن!

 خوب اين پاسخ نقد همان يك واژه!

بيان درد آسان است هركس فرياد برآورد : آخ!!!!!!! ما مي‌فهميم درد دارد. شناخت بيماري كه انعكاس آن درد است و درمان آن، كار بسيار مشكلي است بيماري‌اي كه از آن صحبت مي‌كنم يك بيماري اجتماعي است، نه از آن نوع غده‌ي سرطاني كه دوست بسيار عزيزم در مقاله‌اش آن را جراحي كرد و دور انداخت و مشكل - خدا را شكر- حل شد. اين بيماري اجتماعي خاص چوپانان نيست كه ما اخراجي‌هاي دور از چوپانان آن را نشاسيم. چوپانان كه يك جزيره جدا از جهان و دور از دسترس نيست و زمان هم فاصله‌ها را از ميان برداشته پس مشكل چوپانان همان مشكلي كه من در اصفهان كه يك كلان‌شهر است با آن دست و پنجه‌ام تازه در مقياسي بسيار كوچك‌تر شما اگر گمان مي‌كنيد تنها چوپانان دچار اين بيماري است بسي در اشتباهيد اتفاقاً بيماري چوپانان به اندازه خودش كوچك‌تر از جاهاي ديگر است مقايسه امروز با گذشته هم كه هفته‌اي دوبار كاميون پست به چوپانان مي‌آمد اشتباهي بزرگتر! حال ببينيم اين بيماري چيست؟

با يك تذكر آغاز مي‌كنم اگر نوشته‌ي كوتاه قبلي را با عنوان دهكده پاك خوانده باشيد يادتان مي‌‌آيد كه من از يك بازار مكاره سخن گفتم كه بزرگترين سرمايه‌دارش خودم شناخته شدم اين بازار همه جا هست اما بهترين مكان براي احداث آن سر چهارراه است! بله، يك پاساژ سر چهارراه! خوب چه چهارراهي بهتر از چوپانان! چهارراهي در مركز ايران و تقاطعي كه شمال را به جنوب و شرق را به غرب وصل مي‌كند.دكان باز كردن در اين بازار بسيار پرسود است. آن روزها كه ذوق مي‌كرديم كه چوپانان چه موقعيت سوق‌الجيشي خوبي پيدا كرده است و بر سر چهار راه بزرگ ترانزيتي كشور قرار گرفته و از اين پس وفور نعمت است و فراواني و ثروت و آباداني يادمان رفت كه هركس كه خربزه مي‌خورد پاي لرزش هم مي‌نشيند! من چقدر ساده بودم كه گمان مي‌كردم آلودگي اين چهارراه همان جيش‌هاي موقعيت سوق‌الجيشي چوپانان است و مي‌خواستم با بستن مسجد آن را پاكسازي كنم البته برادرم مرحوم مصطفي شيخ - آن حلال مشكلات دهه‌ي 60 - بهتر از من مي‌انديشيد چون او هم بارها علامت سؤال بزرگ را ديده بود ولي آن روزها مسجد موال نداشت پس راه پاكسازي، ساختن موال است و ساختن موال وجود ملكي را مي‌طلبد، زود آن را يافت. پدرم تازه به رحمت خدا رفته بود و يك كاهدان موروثي مورد اختلاف ورثه در كوچه مسجد بود خوب او هم مثل من روغن ريخته وقف امام‌زاده كرد و با اين كار دو مشكل را حل كرد هم موال براي مسجد ساخته شد و هم ملك مورد اختلاف از ميان رفت يعني صورت مسأله پاك شد اما باز هم مشكل حل نشد و من در شگفتم كه اين زائران محترم آقا چرا موال پاك و تميز و آبدار مسجد را رها مي‌‌كنند و در كوچه و خيابان جيش مي‌كنند آنان چگونه و با كدام تطهير به مسجد مي‌روند و قامت دوگانه مي‌بندند شايد اين هم از معجزات باشد! تا نوروز گذشته كه من آن علامت سؤال بزرگ را ديدم و صورت مسأله را در مسجد يافتم و خواستم آن را پاك كنم بي‌خبر از اين كه پاك كردن اين صورت مسأله يعني آب دهان انداختن در خانه‌ي خدا و خدا پدر آقاي رئيس را بيامرزد كه خيلي جدي نگرفت والا اين روسپي‌ترين هم به دنبال آن روسپي رفته بود حالا فهميدم كه آلودگيهاي حاصل از اين موقعيت سوق‌الجيشي چوپانان تنها جيش نيست (ببخشيد اين ادبيات پرزيدنتي را از زماني كه ممه را لولو برد آموخته‌ام!) آلودگي اين چهارراه خيلي فراتر از اين‌هاست كه همه مي‌دانيم و اشاره به يك يك آن‌ها اطناب ممل است خلاصه، فحشا و مواد مخدر شايع‌ترين و آشكارترين آن‌هاست و اين بيماري يك اپيدمي جهاني است كه تنها به چوپانان و ايران محدود نمي‌شود بلكه جهان‌گستر است. اين زباله‌هاي آشكار دست كم ديده مي‌شوند و مي‌توان از آن‌ها پرهيز كرد ، با زباله‌هاي اتمي كه تشعشعات آن‌ها در آسمانمان  پراكنده است و به ديش‌هايمان نفوذ مي‌كند و تا اعماق روحمان مي‌خزد چه مي‌كنيم؟ بپذيريم كه درد ما جدا از درد ديگر جاها نيست و ما اخراجي‌ها هم همان قدر مي‌شناسيمش كه شما ، ما بسي بيش از شما در هجوم اين آفات هستيم بپذيريم كه اين سوغات تمدن است. سر چهارراه زيستن يعني ديدن هر روزه‌ي ظواهر اين بيماري اجتماعي، و طبيعي است كه آن كه دردآشناتر آزرده‌تر از اين ديدن‌ها. احساس مسؤليتي كه كرده‌ايد متعاليست ! چه كسي آن را زير سؤال برده است؟ هر كس برده است خودش علامت سؤال است. آنچه در زدودن آلودگي كرده‌ايد زير سؤال است چون نيجه نخواهد داد دستكاري اين به قول خودتان غده‌ي سرطاني سلول‌هاي سرطاني در تمام جسم مي‌پراكند گرچه اين تمثيل غده سرطاني را قبول ندارم و اين بيماري را از نوع سرطان نمي‌دانم چون سرطان واگير ندارد اگر تمثيلي مناسب آن باشد ايدز است كه خود بيمار هم گاهي نمي‌داند كه ناقل بيماريست و اما درمان:

جناب آقاي مرتضوي شما را مخاطب قرار مي‌دهم كه مثل خودم از ترين‌ها هستي: تو دلسوزتريني و من روسپي‌ترين، بله تو را مخاطب قرار مي‌دهم اما مخاطب من عام است.

شما چهار راه داريد مثل همان چهارراهي كه در آن هستيد:

1-    اگر گمان مي‌كنيد ما در آرمانشهري پاك و بهشتي زندگي مي‌كنيم به ما اخراجي‌ها بپيونديد اما يادآور شوم كه با شدت بيشتر اين بيماري روبرو خواهيد شد.

2-    شما هم مثل خيلي‌ها از اين بازار زباله استفاده كنيد ببينيد كدام نوع آن بهتر و پرسودتر است ماشين بازيافتي مناسب بخريد و آن زباله‌ها را به كود كنستانتره تبديل كنيد و به كشاورزان چوپانان و مزارع اطراف بفروشيد.

3-    در كنار زباله‌ها خود و خانواده‌ي خود و در نتيجه جامعه كوچك خود را واكسينه كنيد تا آسيبي به شما نرسد كه البته اين واكسيناسيون همان كار فرهنگي كه فرموديد بازدهي طولاني دارد و نسل‌ها پشتكار مي‌خواهد. البته مي‌پذيرم ولي باور كنيد اين كار فرهنگي و فرهنگ‌سازي كه شما تلفني آن را شعار ناميديد كاملاً عملي است به شرط آن كه بدانيم از كجا شروع كنيم؟ من مي‌دانم بايد از خودمان شروع كنيم از نفس خويش، بعد به فرزندان و خانواده و بعد به همسايگان و فاميل تا انتشار آن به جامعه زيرا جامعه جمع من‌هاست جامعه را نمي‌توان اصلاح كرد تا من‌ها درست شوند، من‌ها را اصلاح كنيد تا جامعه درست شود البته اين كار طاقت‌فرسا و طولاني است ولي الان هم دير است

4-    زباله‌ها را دفن كنيد كه من در تصور خود آن را انجام دادم و عكسش را هم به شما نشان دادم.

ختم كلام سخني چند با سروران دنياي مجازي كه اين روزها به جان هم افتاديد دلسوزي همه‌تان را مي‌ستايم و بايد بگويم كه نه از ستايش بعضي از شما به خود باليدم و غره شدم و نه از توهين‌ها و ناسزاها و تهديدهاتان دل‌آزرده و هراسان كه بر اين عقيده‌ام كه: يا مكن با فيلبانان مشوره / يا بنا كن خانه‌اي فيل توش بره.

ابتدا آن كامنت شوفر شاهرودي كه اغلب به آن مثل يك وحي منزل استناد كرديد، شك دارم هم در شوفر بودنش و هم در شاهرودي بودنش بهتر است او را «كامنت‌باز چوپاناني» بنامم او يا هر فاسق ديگري كه مي‌گويد: در چوپانان در هر خانه‌اي را بزني درست زده‌اي، فسق خويش و ذهنيت كثيف خود را آشكار مي‌كند . من در شگفتم از آنان كه ايستاده‌اند و شنوندگان اين جمله بوده‌اند. چرا اجازه داديد چنين تهمتي عمومي به شما بزنند. كسي مي‌تواند چنين ادعايي كند كه در همه‌ي خانه‌ها زده باشد مي‌دانيد اين حكم باطل از يك قياس استقرايي باطل منتج است يكي دو خانه مصداق آن است بعد با تعميم آن حكم صادر مي‌كنند درست مثل اين كه مي‌گويند: اصفهاني‌ها خسيسند و من دست ودل بازتر از اصفهاني گاهي نديده‌ام چرا به اين احكام باطل حساس مي‌شويد من همين جمله را در سال 1352 از زبان يك فاسق در چوپانان شنيدم كه خانه‌ي خودش هم يكي از خانه‌هاي چوپانان بود البته من 22 ساله هم آن روز همان عكس‌العملي را داشتم كه شما امروز داريد و به شما حق مي‌دهم ولي امروز مي‌دانم كه اين حكم باطل باطل است تعصب يعني برخورد عصبي با مسايل. ببخشيد اگر قيافه‌ي معلم اخلاق به خود گرفتم! از نصيحت گريزانم، با رفتار بايد آموزش داد.

يكي ديگر از كامنت‌بازان چوپاناني كه ذهنش هم به نظر مي‌رسد از نور معنويت و عرفان درخشان است ذهن مرا زير همان علامت سؤال برده و ناپاك خوانده‌است و يكي دو مورد ديگر هم كه عدم شناخت من از آبرو و ناموس كه اشاره‌اي كوتاه در مقاله‌ي آقاي مرتضوي هم به آن بود:

ناموس من چوپاناني و جندقي و بيابانكي و اناركي و حتي ايراني نيست. ناموس من جهاني است . ناموس من كرامت انسان است و در آن جنسيت مطرح نيست، مرد و زن نمي‌شناسد، انسان انسان  است و انسان روسپي هم مرد و زن ندارد و كرامت انسان در نگاه من بسيار والاست و هيچ انسان ديگري حق ندارد در باره‌ي آن به قضاوت بنشيند تا چه رسد به اين كه آن را ترور كند ما حق نداريم در رفتار ديگران قضاوت كنيم شما چه مي‌دانيد رفتار من ناشي از كدام انگيزه‌ي ژنتيك دروني و يا انگيزه‌هاي سياسي، اجتماعي، تاريخي، جغرافيايي، اقتصادي، مذهبي بيروني من است كه به خود اجازه مي‌دهيد آن را ناپاك بناميد پاكي و ناپاكي در ذهن من نسبي است آن آرمانشهر پاك كه در ذهن منور از نور معنويت شماست كه ذهن من بويي از آن نبرده است از نگاه من وجود خارجي ندارد كه هيچ حتي تصور آن در ذهن من نمي‌آيد چرا كه انسان را مي‌شناسم كه چگونه موجوديست و اگر چنين شهري باشد انسان در آن نيست اين جاست كه جا دارد دوباره اشاره كنم مخالفت خود را با آن حركت كذا! ببينيد ما به خود اجازه مي‌دهيم گناهاني را كه در ذهن ديگران مي‌گذرد حد بزنيم اينجاست كه دليل مخالفت من آشكار مي‌شود مخالفت من حمايت از فحشا نيست حمايت از قانون است بدترين قانون از بي‌قانوني بهتر است اگر ماده‌هاي قانون به كنار بروند و جاي آن‌ها را نرهاي سركار استوار بگيرند سنگ روي سنگ بند نمي‌شود من از روزي مي‌ترسم كه يكي از همين كامنت‌بازان چوپاناني، راهي هميشه در راه را تكفير كند و به آن شايعه دامن بزند و بعد از حجت‌الاسلام پسرخاله فتوي بگيرد كه مهدورالدمم و با انگيزه‌هاي شخصي و با خصومت‌هاي بي‌دليل و بي‌منطق و با نر سركار استوار نگذارد اين راهي هميشه در راه به پايان راه برسد

محمد مستقيمي (راهي) دي ماه 1389

 

 

 

 

دوستان! تقاضا دارم با پيشداوري نخوانيد اگر تصميم خود را گرفته‌ايد وقت تلف نكنيد به كامنت‌دان‌ها برويد و هرچه مي‌خواهيد ناسزا بگوييد و تهمت بزنيد. تا سيه‌روي شود هر كه در او غش باشد!

طالبان پاكستان

من نمي‌دانم به آفتابتان بنشينم يا به سايه‌تان وقتي نمي‌نويسم فرياد مي‌زنيد كه: آي كجايي بيا و پاسخ بده! وقتي مي‌نويسم فرياد برمي‌آوريد كه: باز اين روسپي شيطان كافر ملحد يهودي و بعداً صهيونيست و طرفدار اسراييل شر به پا كرد.خواسته‌ايد كه پاسخ بدهم: شما كلاستان را مشخص كنيد تا من بدانم در چه كلاسي پاسخ دهم چون نوشته‌هاي من هيچ ابهامي ندارد و اگر نمي‌فهميد مشكل از همان كلاس است ولي اگر به دنبال مستمسك مي‌گرديد آقاي نريمان نقابدار بايد بگويم كه اولين تشخيص خودتان زيركي من بود ولي باشد باز هم شما را راهنمايي مي‌كنم كار من راهنمايي است اگر جداً به دنبال مستمسك هستيد براي تكفير و تهمت ، بايد بگويم كه تك تك واژه‌هاي نوشته‌هاي من كنايه است و استعداد تأويل مطلوب را دارد شما هر جور دلتان مي‌خواهد تأويل و تفسير كنيد همانطور كه تا به حال كرده‌ايد و هر تهمتي مي‌خواهيد بزنيد كافر، يهودي، شيطان، صهيونيست و... و دامن بزنيد ولي متأسفانه فتوي را ديگر بايد مرجعي دست و پا كنيد چون آقاي سعادت خوشبختانه برائت خود را هم از ساحت حجت‌الاسلامي و هم افتا و هم از ساحت مقدس شما اعلام داشتند و بسيار از ايشان سپاسگزارم و در برابر آزادگيشان سر تعظيم فرود مي‌آورم هر چند ظاهراً شما هم از سوء استفاده از فتواي مراجع مأيوس شده و سمت و سوي تهممت‌هاتان سياسي شده و فعلاً مرا آن هم در كامنت تبريك كريسمس يهودي خوانده‌ايد و من مي‌دانم كه اين مقدمه رسيدن به جاسوس اسراييل است و اين راه ديگري زيرا معمولاً منافقين نقابدار هر لحظه نقبي مي‌كنند براي گريز، خيالتان راحت شد و اما اصل موضوع:

در زمان امير كبير در اماكن مقدسه و بقاع متبركه زنجيرهايي بود كه هركس احساس امنيت نمي‌كرد خود را به آن‌ها مي‌بست و به اصطلاح بست مي‌نشست و اين امر وسيله سوء استفاده‌ي مجرمين هم شده بود . امير كبير دستور داد و اين زنجيرها را جمع كردند. يكي از روحانيان تهران به او گفت:« زنجيرها را پاره كردي، نقلي ندارد يكي را مي‌خواستي براي روز مبادا نگه داري!» و اين سخنان در تبعيدگاهش در فين كاشان دائم در ذهنش طنين مي‌انداخت و چه بسا آرزو كرده باشد : كاش يكي را براي روز مبادا گذاشته بودم.

شما انقلابيون كه خودتان خود را اينگونه ناميده‌ايد درست است زنجير پاره كرديد اما روز مبادا...را فراموش نكنيد! خوب شما كه انقلاب كرده‌ايد و رهبر انقلاب هم كه داريد آقاي (رها) كه شما هم اگر نمي‌دانيد او در ذهنش رهبر انقلاب شماست چون ژست رهبري مي‌گيرد و فرمان مي‌دهد و مرا شيطان مي‌نامد و اگر شيطان بزرگ نمي نامد براي اين است كه خداي نكرده من بزرگ نشوم(ترور شخصيت) و بعد هم دستور مي‌دهد اين شيطان را رجم كنيد و برانيد(ترور شخص) و ناگهان به ياد مي‌آورد كه من پيش از اين رانده شده‌ام و از گروه اخراجي‌ها هستم پس دستور مي‌دهد مانع ورود او به چوپانان شويد بله او رهبر آن انقلاب كذايي شماست.

من در مورد دهكده‌ي پاك حرفم را پس مي‌گيرم و عقب‌نشيني مي‌كنم ولي بدانيد كه از ترس نيست از پذيرش منطق است چون در ذهن ناپاك من «پاك» معنايي داشت كه به نظر مي‌رسد اشتباه است چون در ذهن طهارت گرفته‌ي شما «پاك» يعني «انحصار» و دهكده‌ي پاك هم يعني «دهكده‌ي انحصاري» مي‌پذيرم دهكده‌ي پاك به معناي دهكده‌اي كه همه چيزش در انحصار شما باشد اداراتش سياستش و به ويژه تجارت پرسودش وجود دارد نه تنها دهكده بلكه شهر انحصاري و كشور انحصاري و حتي اتحاد جماهير انحصاري هم مي‌تواند وجود داشته باشد و در دنيا هم فراوان است .با اين حساب شما كه انقلاب كرديد و رهبري هم با آن همه ژست رهبرانه داريد دشمنتان هم كه شيطان است ولي از نوع كوچكش ضمناً قوه‌ي مجريه و قضاييه را هم كه سر جايشان نشانديد و قوه‌ي مقننه و اصل 33 قانون اساسي را هم كه زير سؤال برديد يكباره اعلام استقلال كنيد و چوپانان را «پاكستان» بناميد اين نام شايسته‌ي چوپانان است محمدعلي جناح و يارانش آن را بيهوده غصب كرده و كثيف‌ترين جاي دنيا را «پاكستان» ناميده‌اند اين نام به چوپانان پاك (انحصاري) مي‌برازد و من مطمئنم به محض اعلام استقلال آمريكا و سازمان ملل متحد و اسراييل اولين كشورها و سازمان‌هايي هستند كه شما را به رسميت خواهند شناخت وقتي حكومت خود را محكم و مستقر كرديد آنوقت ديگر لازم نيست براي جلوگيري از ورود شيطان به مرز مقدس «پاكستان» قلعه‌بندي و دروازه بندي كنيد كافيست ويزاي مرا مهر نكنيد.

محمد مستقيمي(راهي) ديماه 1389

سرشماری

 

سرشماری

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان

ایوان مداین را آیینه‌ی عبرت دان

 

یک ره ز ره دجله منزل به مداین کن

وز دیده دوم دجله بر خاک مداین ران...

 

نمی‌دانم وقتی خاقانی بر خرابه‌های مداین نشست و با سوز دل این قصیده‌ی غرا و پر سوز و گداز را سرود چه حسی داشت آیا تنها یک حسرت بر گذشته‌ی پر افتخار در او موج می‌زد یا حس دیگری هم در تخیل او سیلان داشت درست نمی‌دانم اما خوب می‌دانم که خاقانی در شمالی‌ترین شهر ایران آن روز زاده شده بود و تنها حسی که در او نبود مویه بر زادگاه ویران شده بود که نداشت چرا که مداین در جنوبی‌ترین نقطه این سرزمین بود وزادگاهش شروان در شمالی‌ترین اما توانست دجله دجله بر آن خاک بگرید...

و من دیده‌ام روستاهایی کویری را که به مرور زمان خالی از سکنه شده‌اند و خانه‌ها ویران گشته‌اند و ریگ روان تا بام خانه‌های ویرانشان را پس گرفته و فراموش شده‌اند و اینک اگر گهگاهی مسافری ره گم کرده گذارش بر آن‌ها می‌افتد تنها دقایقی چند تأمل می‌کند و بی که اشکی بریزد از آن می‌گذرد و زادگاه من گاهی در تصورم چنین سرنوشتی را تجربه می‌کند.

امروز به این دلخوشم که سالی چند صباح، سری به آن بزنم و به بهانه‌ی یادی از گذشته، ایام نوروز یا عاشورا یا برات را در آن بگذرانم و بچه‌ها و نوه‌هایم را برای گذران تعطیلات به آنجا ببرم و گاهی هم در شب‌نشینی‌هایی که این ایام، با مسافرانی چون من، شلوغی و جمعیت گذشته را به یاد می‌آورد، از شکوفاییش که دیگر نیست یادی کنم و سخن بگویم و در پایان تعطیلات دوباره او را تنها بگذارم و بروم تا نوروزی دیگر یا چند روزی به بهانه‌ای دیگر سری به خانه‌ی پدری بزنم و خاک‌های بادآورده‌اش را بروبم و باز هم چند روزی خود را با خاطرات کودکی سرگرم کنم و هرگز به خود اجازه ندهم که به این صرافت بیفتم که زادگاهم چوپانان که به آن عشق می‌ورزم و کباده‌ی دوستی و عشق او را می‌کشم و دغدغه‌اش مرا می‌آزارد در سرازیری همان سرنوشتی است که مداین داشت تا بهانه‌ای باشد برای گریه‌های خاقانی و مضمونی شود برای یک قصیده جاویدان، تازه مداین شهری بزرگ بود که عرب مدینه‌هایش می‌نامید و زادگاه من روستایی کوچک، که نزدیک است من هم او را فراموش کنم. وقتی گردش روزگار شهری بدان آبادانی را چنان کرد که تنها خرابه‌ای از قصری با شکوه از آن بماند زادگاه کوچک من چه چشم‌داشتی از روزگار و من بی‌وفا می‌تواند داشت وقتی سران و صاحبان و سردمداران مداین از آن گریختند او هم تنها راهی که داشت ویرانی بود که به خوبی از پس آن بر آمد.

و حالا من هم به بهانه‌های گوناگون: کار و حرفه ، تحصیل فرزندان، آب و هوا، سرگرمی و... به همان راهی می‌روم که دوست داران مداین رفتند. چوپانان را برای همان چند روز در سال می‌خواهم، غافل از آن که اگر به خود نیایم در آینده‌ای نه چندان دور اگر خوش شانس باشد تنها پمپ بنزینی و قهوه‌خانه‌ای در کنار راه ترانزیتی کشور می‌شود که فقط مسافری تشنه و خسته و بی‌سوخت مانده توقفی کوتاه در آن خواهد داشت.

نه من خیال ندارم به چوپانان بروم و سرمایه‌گذاری کنم و کار و حرفه تولید کنم تا عده‌ای به بهانه‌ی نان در آوردن در آنجا سکنا گزینند. خیال ندارم برای گذران دوران بازنشستگی دور از جنجال شهرهای آلوده بدان پناه آرم . در این فکر نیستم که برای بازگشت به خاطرات کودکی در آن بمانم نه انگار هیچ یک از این‌ها را در سر ندارم اما به گمانم چوپانان، زادگاه عزیزم را برای روزهایی که از زمین و زمان به تنگ می‌آیم و در به در به دنبال گریزگاهی می‌گردم و بچه‌ها و نوه‌هایم هم به خاطر همان سالی چند روز دل بدان بسته‌اند می‌خواهم.

اگر همه‌ی آنچه را که گفتم نمی‌خواهم یا نمی‌توانم بکنم یک کار کوچک از من بر می‌آید ، آری از من برمی‌آید که در فصل انارهای خندانش و در اعتدال هوای پاییزی نه گرم و نه سردش که شباهتی به همان هوای دوست داشتنی نوروزش دارد یک مسافرت کوتاه به آن داشته باشم، یک مسافرت کوتاه کوتاه، یک روز، آن هم در روز سرشماری، به زادگاه عزیزم بروم تا در همان جا که باید و شاید و بایسته و شایسته است سرشماری شوم. و این کار کوچک می‌تواند گامی بزرگ باشد در راه احیاء چوپانان که در آرزوی من است و این کار کوچک شایسته ترین است چرا که من از این خاکم و در این خاک زاده شدم و باید در این خاک سرشماری شوم و باید در این خاک بمیرم.

چرا وقتی وصیت می‌کنم پس از مرگ مرا در چوپانان دفن کنند امروز که زنده‌ام گامی کوچک در راه آبادانی آرامگاه ابدیم بر ندارم؟ نه کوتاهی نمی‌کنم و به همه ثابت می‌کنم چوپانان زنده و پرجمعیت است و ما در هر کجا که باشیم دلمان در چوپانان است و چوپانانی هستیم...

 

بر دیده‌ی من خندی کاینجا ز چه می‌گرید

گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

مستقیمی راهی

مهر 90

تلفن

 

تلفن

هر چه به يادم فشار آوردم كم‌تر يافتم حتّي اسم و صدايش در گوشي تلفن هم كمكم نكرد.كلاس شعر در دانشگاه اصفهان! دو سه سال پيش! دانشكده‌ي ادبيات! ظهرهاي دوشنبه، همه را يادم بود امّا چهره‌ي حسام بهرامي به يادم نمي‌آمد البته اين ايراد از من است كه توجّه شنيداري ضعيفي دارم چهره‌ها خوب به خاطرم مي‌نشيند ولي اسامي نه؛ ناچار به هر سه وبلاگش سر زدم متأسفانه عكسي در وبلاگ نبود تا چهره‌ي او را به ياد من بياورد ولي چيزي بهتر از چهره در وبلاگ‌ها يافتم خود او را بله خودش را در شعرش يافتم به ويژه در پست‌هاي سال‌هاي 85 و 86 و يادم آمد كه بله يك ترم همكلاس بوديم .جواناني كه در زمينه‌ي شعر سال‌هاست من با آن‌ها روبرو هستم و با هم كار مي‌كنيم چند گروهند گروهي كه به دنبال اسم و رسمي هستند كه با آن‌ها كاري ندارم و آن‌ها هم به جايي نمي‌رسند. گروهي كه به اشتباه گمان مي‌كنند استعدادي در اين زمينه دارند كه اينان هم راه به جايي نمي‌برند، ارتباط ما با اين دو گروه معمولاً گسسته مي‌شود و دو گروه ديگر كه اگر ظاهراً جدايي بينمان مي‌افتد ولي رشته‌اي كه بر گردن همه‌مان افكنده دوست ما را به يك جا مي‌برد گروه اوّل كساني هستند كه با هوشند و در كسب مهارت‌ها كارآمد، اينان مي‌توانند در موزون كردن كلام و قافيه‌بندي به مهارتي برسند كه امر را بر رندان نيز مشتبه سازند و گروهي كه استعداد هنري دارند و به قول معروف اين كاره‌اند اينان در آموزش‌ها اشاره‌اي برايشان كافي است و حسام بهرامي از اين گروه بود گرچه هنوز هم در اشعارش آن مهارت‌ها و شگردهاي مهارتي را در هر دو قالب نو و كلاسيك مي‌توان ديد:

چشمهایش...

حیف  

من بزرگ علوی نبودم

 

من چشم می گذارم و تو گرگ می‌شوی                نه بی‌گدار وارد بازی نمی شوی

به اميد روزي كه شعرش از اين آفت‌ها پاك گردد كه بر آن روز اطمينان دارم...

محمد مستقيمي(راهي)

رژیم

 

رژیم

امروز چهارشنبه ۲۳/۱۰/۹۴ جواب آزمایش خون و ادرارم را گرفتم ظاهراً همه چیز رو به راهه جز دو مورد که سال‌هاست درگیرش هستم و نمی‌دونم از کجاست و چطوری میشه درستش کرد. از جوونی تا حالا هر وقت آزمایش چک‌آپ دادم تری گلیسیریدم بالاست و تو ادرارم خون دیده می شه و این دو مورد هرگز تغییر نکرده رژیم غذایی هیچ تحولی در این دو مورد ایجاد نکرده بعضی از دکاتره ورزش را پیشنهاد کرده‌اند که این یکی انگار با گروه خون من سازگار نیست راستش حالشو ندارم شاید واقعاً کلید حل مشکل هم همین باشه از انواع ورزش‌ها تنها با دو تا میانه‌ای دارم یکی قدم زدن که شرایطش باید فراهم باشه باید در دشت و بیابون باشه که سالی یکی دو بار بیشنر در دسترس نیست و این کافی نیست دیگری رقص که با سن و سال من نمی‌خوره و می‌ترسم مورد تمسخر واقع شوم که این یکی هم با تیپ و جایگاه اجتماعی من نمی‌خوره خلاصه با برنامه‌های من سازگار نیست شاید هم علتش اینه که به این پیشنهادها چندان ایمان ندارم دلیلش هم اینه که زمانی که هم راه‌پیمایی و کوه‌نوردی‌های چند کیلومتری داشتم؛ زمانی هم که نقشه‌بردار بودم این دو مورد مشکوک در خون و ادرارم بود اطلاعات ژنتیکی هم از آبا و اجداد خود ندارم که ببینم این معایب ژنتیکی است یا نه شاید هم سرنوشته و این مقدمات مرگه! خوب طبیعیه که برای مردن بهانه‌ای لازمه شاید هم من می‌خوام با این معما علم پزشکی را زیر سؤال ببرم البته همین بی‌ایمانی من به اطباء محترم شاید باعث شده چندان به دستوراتشان اهمیت ندهم و آنان را گیج کرده‌ام.

اخیراً به این نتیجه رسیده‌ام که ما ایرانی‌ها از واژه‌ی رژیم برداشت درستی نداریم در حالی که بیش از همه‌ی مردم جهان با این واژه در کاربرد سیاسیش درگیریم و سر و کار داریم و از دیدگاه سیاسی آن را می‌شناسیم و می‌دانیم که این ما نیستیم که رژیم می‌گیریم بلکه این رژیم است که ما را می‌گیرد و جالب این جاست که در سیاست گه‌گاهی به فکر تغییر رژیم می‌افتیم و دست به کار هم می‌شیم و پاکار هم هستیم اما نمی‌دونم چرا همیشه ناموفقیم زورمان را می‌زنیم و به حساب خود تغییرات را انجام می‌دهیم اما هنوز یکی دو دهه نگذشته می‌بینیم بیماری عود کرده و نه تنها معالجه نشده بلکه مزمن شده و درمانش مشکل‌تر از قبله و باز به فکر تغییر رژیم می‌افتیم غافل از این که در تمام این اقدامات تاریخی همیشه این رژیم بوده که ما را گرفته و ما نتونسته‌ایم رژیم بگیریم با این حساب دریافت سیاسی ما هم از این واژه درست نبوده گرچه ظاهراً درست بوده و تغییر حکومت همان تغییرات اجتماعی است که انتظار داشته و داریم ولی اعمالمان همیشه همراه ماست که من بر این گمانم که ما تا فارسی حرف می‌زنیم این مشکل را داریم و این همون باور ماست که ریشه در زبان ما دارد.

داستانی را نقل به نقل و به مضمون می‌کنم که درخور تأمل است:

دوستی که ساکن آمریکاست می‌گفت: روزی به یکی از دوستان مکزیکی گفتم: شما که همسایه‌ی جنوبی آمریکا هستید چرا مثل کانادا که همسایه‌ی شمالی است پیشرفت نکرده‌اید؟ گفت: چون ما اسپانیولی حرف می‌زنیم و آنان انگلیسی!

یک نکته ظریف علمی در این پاسخ است و آن این که قسمت‌های عمده‌ای از زبان ما را پارادایم‌ها و باورهایمان شکل می‌دهند البته من باور را مترادف پارادایم آورده‌ام تا درک بیشتری از آن داشته باشیم گرچه گستره‌ی باور از پارادایم خیلی بیشتر است اما برا این باورم که حتی باورهای خرافی هم برای زبانمندان هر زبان پارادایم است. با این حساب تحول در جامعه و ساختارهای آن با تحول در زبان ایجاد می‌شود شاید قدری گنگ به نظر آید مثال می‌زنم:

ما باور داریم که: همیشه یک نفر باید حرف آخر را بزند

این باور بسیار خطرناک است در حالی که در نگاه اول چنین نمی‌نماید ولی این باور در ساختارهای جامعه کاری می‌کند کارستان. این باور دیکتاتور پرور است. این است که هر که را بر مسند می‌نشانیم دیری نمی‌پاید که خودمان فریاد وای دیکتاتور سر می‌دهیم غافل از آن که خودمان دیکتاتور پروریم و این گناه خود ماست نه گناه منتخبین و منصوبین ما!

چه باید کرد؟

باید در باورهایمان تجدید نظر کنیم این یک نمونه بود و اگر بخواهم بشمارم مثنوی هفتاد من کاغذ شود در هر باوری که دست بگذاریم می‌لنگد.

یکی دیگر از باورهایمان این است که: تا دستت به جایی بند است بارت را ببند.

بسیار خوب این باور با ما و با منصوبین و منتخبین ما چه می‌کند؟ هماره می‌نالیم که نمایندگان مجلس، رؤسای جمهوری و...  قول می‌دهند و وقتی خرشان از پل گذشت تنها به خود می‌اندیشند! بله ما هم که باشیم با این باور کذایی همان می‌کنیم که اسلاف کرده‌اند. بیایید باورهایمان را دگرگون کنیم.

در رژیم غذایی هم همیشه در زبانمان هست که: چه بخورم که لاغر یا سالم شوم؟ یا چه نخورم؟ در حالی که در پزشکی دیگر به فکر نغییر رژیم نیستیم وقتی یکی می‌گوید رژیم گرفته‌ام می‌بینیم صبحانه و شام را حذف کرده است یا غذا را حذف کرده و فقط آب می‌خورد و پیداست در زبان ما رژیم معنای درستی ندارد و تکلیف ما در باره این واژه روشن نیست این است که نه مسایل سیاسی ما و نه مسایل پزشکی ما هرگز و هیچ وقت حل نمی‌شود و من به این نتیجه رسیده‌ام که به جای همه‌ی این‌ها یعنی تغییر رژیم سیاسی و یا تغییر رژیم غذایی، ما باید رژیم زبانی خود را عوض کنیم بیایید از امروز به زبان انگلیسی یا فرانسوی یا نه بهتر از همه آن زبان مشدد و پر از تأکید اسپانیولی، سخن بگوییم و بر همه هم واجب شرعی کنیم و فارسی سخن گفتن را ممنوع کنیم و حتی آن را شرک اعلام کنیم و اهالی افتاء دست به کار شوند و تحریم کنند من ایمان دارم تا چهار نسل بعد که زبان مادری ما تغییر کرد تمام مشکلات ما حل می‌شود هم مشکلات سیاسی و هم مشکلات پزشکی و.

... و بهتر از همه بیایید در باورهایمان تجدید نظر کنیم!

محمد مستقیمی راهی

دی 1394

نامه به یک دوست

 

نامه به یک دوست

 

سلام آقای غلامیان

من که سر در نمیارم چرا تو اینقدر حساس شدی جواب ندادن و حواله دادن‌های مجازی و این حرف‌ها کدومه من فقط یک آموزش طولانی ادبیاتی برای شما در نظر گرفتم که شعر را بشناسی و توی شعر دنبال این نباشی که شاعر چی گفته تو اگر خودت را بکشی هم به فضای احساس شاعر نمی‌رسی برو شعر را همونجور که دوست داری و دلت می‌خواد تاویل کن و بعد هم به تفسیر شعر بنشین اگر تو شعر خودت هم بخواهی حرف بزنی و پیام بدی که دیگه شاعر نیستی برو اعلامیه صادر کن و حزب درست کن و فلسفه بباف و مقاله بنویس و هر چی دلت می‌خواد شعار بده و هر فلسفه‌ای را که دلت می‌خواد به دیگران القا کن با سفسطه‌ها و گمراه کردن‌هایی که هزاران راه داره برای مخ زدن راه‌هاشو یاد بگیر اگه می‌خواهی مخ دیگران را بزنی اگر هم دنبال این حرف‌ها نیستی و دلت می‌خواد تو دنیای هنر سیر کنی و شعر بگی هم که دیگه این بحث‌ها را نداره شعر بگو و آینه بتراش و بگذار روبروی انسان‌ها تا توش نگاه کنن و خودشونو ببینند تو تو شعر من دنبال چی می‌گردی که:

وقتی که او ز خانه برون زد و رقیبان از حد فزون شدند چیه؟ و یکی بود و یکی نبود و این حرف‌ها کدومه؟ من یارم را گفتم که وقتی خوشگل کرد و از خونه بیرون اومد همه عاشقش شدند و دنبالش راه افتادند و همه رقیب من شدند خوب این چه اشکالی داره که توی اون دنبال خدا می‌گردی خدایی که برای من مدت‌هاست مرده است خدا اگر هم بوده فقط خلقت کرده و رفته مرخصی خلقتش طوریه که حتی خودشم دیگه نمیتونه توش دخالت کنه اونقدر قانونمنده که احدی حتی خود خدا هم نمیتونه سر سوزنی را جابجا کنه چون امکان این جابجایی نیست دست از سر خدا بردار باباجان خدا انسان را خلق نکرده انسان خدا را خلق کرده باباجان خدا مرد من خودم قبرش را توی مسجدالحرام در شهر مکه زیارت کردم قبر بسیار قشنگی هم داره قبول نداری برو ببین یک قبر خیلی بزرگه که توش هم خالیه و هیچی حتی استخوان پوسیده هم توش نیست تازه یک عده مثل من و تو مثل خر و گاو شتر عصاری دورش می‌چرخند و یک طوری هم می‌چرخند که اختیار از دستشون خارج میشه چون خودشون نیستند که می چرخند جمعیت اونا را می‌چرخونه اون سیاه‌های گردن کلفت پر زورن که همه را می‌چرخونند همون سیاهانی که تموم تاریخ برده بودند و حالا هم ماموریت دارند این چرخ عصاری را با تمام گاوها و خرهای توی معرکه بچرخونن آخه چی بهت بگم اگه طفره میرم می‌ترسم دوباره سرگردون بشی آخه تو اونقدر با این خدای خودت اخت گرفتی که حتی این فکرها هم به گمان تو عرش خدا را می‌لرزونه آخه من به تو چی بگم که مادیات واقعی قابل لمس و درک را ول کردی و خودتو دچار تخیلات واهی که گمان می‌کنی واقعیت داره کردی این‌ها همش توهمه خیالاتی که عرفا و اولیا و پیامبران آن را توهم می‌کنند و خیال می‌کنند واقعی و آنچه در دنیای خیال می‌بینند واقعا گمان می کنند دیده‌اند خوب حالا قبول کن من ماتریالیست بی‌خدا کافری و بی‌همه‌چیز که فقط لایق الحادم و مهدورالدم با تو که با خدا می‌خوابی با خدا بیدار می‌شی همه جا آقا را می‌بینی و هستی و کائنات به خاطر چهار تا عرب پا برهنه کون ناشور خلق شده‌است چکار دارم عاقبت مراودات ما به حکم الحاد من ختم میشه خوب از همین الان مرا ملحد اعلام کن از یکی از همین آخوند‌های تازه به دوران رسیده تشنه افتا هم بگو حکم مرا صادر کنه دیگه خلاص لازم نیست زحمت بکشید حکم را خر مقدس‌ها خودشون اجرا می‌کنند تو میدونی در طول تاریخ برای حمایت از این خدای ناتوان چه خون‌هایی ریخته شده که خر مقدس‌ها برای کمک به خدای خودشون که اینقدر ناتوانه که نمیتونه منو همین الان سنگ کنه چقدر خون ریختند این خون هم روی اون خون‌های دیگه حالا تو توی سر و کله‌ات می‌زنی که یکی بود و یکی نبود یعنی چه و اون انسان اولیه که هنوز خدا را خلق نکرده چرا برای قصه گفتن و خواباندن کودک گرسنه‌اش این چرندیات را به هم بافته‌اند سر و دست می‌شکنی و ساعت‌ها فکر می‌کنی و ناگهان به کشف و شهود می‌رسی و اونوقت انتظار داری من خالی‌الذهن این کشف و شهود را درک کنم نه عزیزم من این‌ها درک نمی‌کنم من تنها چیز‌هایی را که با حواس پنج گانه‌ام درک می‌کنم باور دارم حتی خیلی وقت‌ها اونا را هم باور ندارم چون می‌دونم این حواس هم باتخیلات و اشتباهات ذهن من در آمیخته با عادات من خود را تطبیق می‌دهند و مرا به اشتباه می‌اندازند حالا وقتی من قادر نیستم این دنیای مادی را درک کنم و وجود آن را بپذیرم از من ناتوان انتظار داری دنیای ماورائ ماده را که ساخته ذهن فلاسفه و عرفا و انبیا و رسل یعنی دیوانگان تاریخ بشریت است باور کنم.

 ببین من به این نتیجه رسیده‌ام که انسان به دنیا آمده که خوب زندگی کند و خوب زندگی کردن هم همان زندگی است که انسان از آن لذت می‌برد البته اگر تو هم از این زندگی خیالی و توهمی لذت می‌بری من حرفی ندارم و تسلیمم ببر تا ببریم این است معنی آمدن و زندگی کردن و رفتن هم پایان همه چیز است نه جاودانگی در کار نه دنیای دیگری نه کیری و نه منکری هیچ اگر هم جاودانگی باشد همان جاودانگی ماده و انرژی است این بدن مادی ما به چرخه‌ی طبیعت برمی‌گردد و هی به ماده و هی به انرژی تبدیل می‌شود و این است جاودانگی مشکلات هستی از نظر من به همین سادگی حل شده است اگر هم در گفتن این حرف‌ها برای تو کوتاهی کرده‌ام در این ترس بودم که ناگهان زیر پایت خالی شود و احساس پوچی و بیهودگی کنی و آنچه که نباید بکنی بکنی و به جای این که از همین زندگی نکبتی لذت ببری سعی کنی خود را از آن خلاص کنی حالا هم که گفتم دیگر این ترس را ندارم چون تازگی‌ها به این نتیجه رسیدم که یأس فلسفی خودکشی نمی‌آورد اتفاقا اون یأس حاصل از ناامیدی در زندگی مادی است که به انتحار می‌انجامد بله عزیزم این منم اسطوره‌ای که در ذهن خود ساخته کافریست بالفطره ملحدی مهدورالدم که خونش حلال است.

محمد مستقیمی، راهی

شبکه‌های اجتماعی

شبکه‌های اجتماعی

سلام!

من یک فرهنگی دلسوخته هستم ۶۰ ساله اتفاقا از شبکه‌های اجتماعی از این نوع استقبال می‌کنم و آرزو دارم روزی در کشور خودمان یک ارتباط سالم و گسترده با فرهنگیان کشور داسته باشم اما متاسفانه در میان کاربران حتی یک نام آشنا پیدا نمی‌کنم در حالی که در فیس بوک و نت لاگ و شبکه‌ها خارجی اغلب دوستا با نام و مشخصات کامل وارد می‌شوند.

چند ماه پیش با شبکه شما آشنا شدم و خوشحال ثبت نام کردم مخصوصا که امکانات گسترده‌ای در آن دیدم اما مایوس شدم امروز ایمیل یادآوری برایم فرستاده بودید در حالی که بکلی شما را از یاد برده بودم نه این که گذرواژه‌ام را فراموش کرده باشم.

بیایید دور از هر تعصب و تنگ نظری علت این عدم پذیرش را بررسی کنیم . چرا کابران ایرانی به شبکه‌های ایرانی اعتماد ندارند؟ چرا با نام مستعار وارد می‌شوند؟ چرا این بدبینی را در مورد شبکه‌های بیگانه ندارند؟ آیا با این روش می‌توانیم اینترنت ملی داشته باشیم؟ یل باید بگیر و ببند کنیم و بگوییم همین است که هست می‌خواهی بخواه نمی‌خواهی نخواه. این‌ها راه حل نیست اگر شما شبکه گستره‌تر از فیس بوک با امکانات بسیار زیاد بدون مشکل فیلترینگ و سرعت هم ارائه دهید تا اعتماد مردم را نداشته باشید پتک بر سندان می‌زنید یا دست بردارید و تسلیم نیروهای مجازی بیگانه شوید یا ببینید این کسب اعتماد را از کجا می‌توانید کسب کنید. من چهل سال است که در فرهنگ و آموزش و هنر این کشور قدم و قلم زده‌ام آقایان سوراخ دعا را گم کرده‌اید کی می‌خواهید از خواب غفلت بیدار شوید من جوانان را خوب می‌شناسم گمان می‌کنید تنها سکس جاذبه سایت‌های بیگانه است و فقط و فقط  به میان تنه‌ی جوانان می‌اندیشید هیهات که این ره که تو می‌روی به ترکستان است سری به شبکه‌های داخلی مثل کلوپ یا آن یکی که کاملا فیس بوک را کپی کرده که نمیدانم نامش را یادم رفته از بس سر نزده ام و شما و باز هم چند شبکه دیگر مسلم است که این شبکه‌های گستره در این کشور خصوصی نیست اما عجیب است که با آن که میدانید تجاهل می‌کنید در تمام این شبکه‌های داخلی نام‌ها مستعار است هیچیک از نسل اینترنت که می‌بینید به شما اعتماد ندارند تنها من ساده لوح ۶۰ ساله هر کجا بروم بی‌نقاب می‌روم چون هنوز ته مانده اعتماد و امید اصلاح در من هست در تمام این شبکه عضدم و همه به امید یافتن یک شبکه داخلی بی‌عیب و بی درد سر است اما نتوانستم دوستان جوانم را (همسالان من که از این دستگاه‌های اتوماتیک حتی موبایل و عابربانک می‌ترسند) پیدا نکردم اما هر شبکه خارجی مهم نیست کدان که سر می‌زنم همه‌ی دوستان بدون نقاب حی و حاضرند(فیس بوک، توییتر، نت لاگ، لینکدین، گوگل+، زو، وو، زهرمار، کوفت...) هیچ کجا نقاب بر چهره‌ی دوستان من نیست، چرا؟ بیایید درست و کارشناسانه بررسی کنیم و بلافاصله از روی بخار معده نگوییم آنجاها پر از سکس است و این‌ها همه به دنبال سکس هستند و فوری خط کشی کنیم و بگوییم من به میدان می‌آیم و با کار فرهنگی همه را جلب می‌کنم می‌آیید و هنوز نیامده تر می‌زنید. عذر می‌خواهم از لحن تندم و ادیبانه این ادبیات پرزیدنتی را از همان زمان که (ممه را لولو بر) آموخته‌ام زیاد با ادبیات من گیر ندهید اگر بوی دلسوزی از نوشته‌ام به مشامتان رسید که فبها و اگر نرسید مثل همیشه بگویید این هم یک دل مشنگ دیگر که آسان انتقاد می‌کند و اهل ایمان نیست و اگر چنین است شما را به خیر و ما را هم به سلامت!

محمد مستقیمی


نسل بی خاطره

 

نسل بي‌خاطره

 

اين نظريه براي همه آشناست كه كودك در زمان حال زندگي مي‌كند و جوان در آينده و پير در گذشته و من مي‌خواهم روي قسمت سوم تاكيد كنم يعني پير در گذشته زندگي مي‌كند و اين نكته قابل توجّهي است براي بحثي كه بر آن برانگيخته شده‌ام، اين انگيزه كه چرا موجوديّت زادگاهم رو به زوال است و چرا بچّه‌هاي هم‌ولایتی، چاره‌اي نمي‌انديشند.

وقتي پير در گذشته زندگي مي‌كند به اين معناست كه دوران پيري ما در خاطرات دوران كودكي و نوجواني و جواني سپري مي‌شود و هرچه اين گذشته‌ها زيباتر و دوست‌داشتني‌تر باشد دوران پيري شيرين‌تري خواهيم داشت. براي پيران نمي‌خواهم به اثبات برسانم كه پيران در گذشته زندگي مي‌كنند چرا كه خود اين دوران را درك كرده‌اند و نيازي به اثبات آن نيست ولي براي جوانان و نوجوانان كه بيشتر مورد خطاب من هستند بايد بگويم؛ اگر باور نمي‌كنيد به پدربزرگ‌ها نگاه كنيد . اهالي زادگاهم تقريباً همه، به نوعي به شهر‌هاي دور و نزديك مهاجرت كرده‌اند امّا ما شاهد هستيم كه تقريباً همه در دوران پيري باز  به نوعي برگشته‌اند يا برمي‌گردند به شيوه‌ها و بهانه‌هاي مختلف از خريدهاي جديد املاك و خانه‌ها مي‌توانيد اين نكته را دريابيد. كيستند اين خريداران اگر دقّت كنيد خواهيد تقريباً همه، كساني هستند كه كودكي و نوجواني و گاهي جواني را در آن جا گذرانده‌اند و اين بازگشت بي‌دليل نيست و دليلي هم جز مراجعه به خاطرات گذشته ندارد.

ممكن است كسي زادبوم و مسقط‌الرأس را هم مطرح كند كه آن هم به نوعي برمي‌گردد به خاطرات كودكي حالا اگر علاقه‌اي به زادبوم هم باشد من نمي‌دانم چقدر علمي است و يا چقدر تلقين رواني ، به هر حال با خاطرات كودكي پيوسته است.

خاطرات چيستند و از چه عواملي شكل مي‌گيرند:

خاطرات مجموعه‌ي تصاوير از مكان‌ها و اشخاص و اشيايي هستند كه در ذهن انسان به مرور زمان نشسته‌اند پس اين مكان‌ها و اشيا و افراد ، يعني پديده‌هاي خارجي هستند كه خاطرات ما را مي‌سازند و خاطرات كودكي را دوستان دوران كودكي و اشيا و مكان‌هايي كه كودك در آن جا با آن‌ها رشد كرده‌است؛ می‌سازند؛ دوستان همبازي و مكان‌ها و اشيايي كه با آن‌ها بازي كرده‌است:

هنوز قطعه زمين صاف و شيب‌دار بالاي بهداري يعني همين مكان كه الآن كتابخانه و مدرسه شده است به طور كامل در ذهن من حاضر است و مي‌دانم در ذهن همه‌ي هم‌سالان من كه هر روز عصر پس از تعطيلي مدرسه آنجا جمع مي‌شديم و دو تيم تشكيل داده بيس‌بال بازي مي‌كرديم البته نه بيس‌بال آمريكايي بلكه بيس‌بال چوپاناني كه تفاوت آن با بيس بال آمريكايي گمان مي‌كنم تنها در اين بود كه مال ما دو تا بكّه داشت بكّه‌ي بالا و پايين و مال آنها چهار بكّه در چهار رأس يك مربع دارد ديگر گمان نكنم تفاوت فاحشي داشته باشد يادم است كه بكّه‌ي پايين از شدت ترمز ناگهاني بازي‌كنان گودالي پر از خاك‌مرده شده بود. ببينيد همه‌ي جزئيات را به خاطر دارم! اينك كه در مرز شصت‌سالگي هستم حتّي مي‌توانم همه‌ي بچّه‌هايي را كه با آن‌ها هم‌بازي بوده‌ام؛ نام ببرم كه بهتر است اين كار را نكنم چون گمان مي‌كنم نود درصد ايشان به ديار باقي شتافته‌اند؛ خداشان بيامرزاد!

اين مكان با اين كه سال‌هاست تغيير شكل داده و در اين محوّطه چند ساختمان احداث گرديده امّا هنوز در خاطر من و همه‌ي بچه‌هايي كه هم‌بازي من بوده‌اند وجود دارد. حالا برگرديد به مكان‌هايي كه تغيير نكرده‌است.

هنوز قلعه خرابه‌ي چوپانان كه چند خرابه‌ي باقيمانده از سيل بود در خاطر من است آن ديوار كوتاه با پنجره‌‌ی كوتاهي كه پرسپكتيو يك اتومبيل وانت را مي‌ساخت؛ ماشين ما بچه‌ها بود يكي به عنوان راننده در پنجره مي‌نشست و بقيه، روي ديوار به عنوان مسافر و چه سفرهايي که نمي‌كرديم البتّه  شعاع سفرهامان تا انارك و خور و نخلك و گود بود كه جغرافياي ذهن كودكانه‌ي ما همين‌ها را مي‌شناخت و چقدر در همان حال و هواي كودكانه حسرت بردم روزي كه آن خرابه‌ها را ويران كردند و به جاي آن باغ ساختند يا برج‌هاي پنج‌گانه‌ي ويران شده‌ي  قلعه‌ي جديد چوپانان كه چه طرّاحي عظيمي داشت براي قلعه‌بندي جديد، چهار دور چوپانان را مي‌پوشاند گرچه ظاهراً شباهتي به قلعه نداشت ولي با كمي دقّت درمي‌يافتي كه در زمان نياز تنها با ديوار كشي ته كوچه‌ها تمام چوپانان بزرگ در يك حصار كامل قرار مي‌گرفت و اين حصاركشي هم چون تنها در انتهاي كوچه‌ها بود به سرعت عملي بود و نمي‌دانم چرا و به چه دليل آن‌ها كه سر پا و سالم بودند و جز زيبايي ایراد دیگری نداشتند ويران شدند.

اين‌ها ويران‌شده‌هاست كه اين گونه زنده در خاطر من است حالا ببينيد باقيمانده‌ها چه تداعي در خاطرات من برمي‌انگيزد همين كوچه‌هاي گلي، همين بادگيرها  و مسجد كه در گوشه گوشه‌ي آن كودكي و نوجواني من و همه‌ي كساني كه در اين خاك باليده‌اند؛ مانده است. و اين است كه پيري، دوران بازگشت به كودكي و نوجواني و جواني مرا و امثال مرا مي‌كشاند به زادبوم.

حالا برگرديم به عنوان موضوع يعني نسل بي‌خاطره ، مدت‌هاست كه اين عنوان در ذهن من شكل گرفته و رشد مي‌كند. كودكان و نوجوانان و جوانان نسل امروز چگونه‌اند كمي در رفتار و كردار آن‌ها دقّت كنيد! يا پاي تلويزيون نشسته‌اند يا پاي كامپيوتر؛ يعني تقريباً تمام اوقات فراغتشان كه بايد با بازي با هم‌سالانشان بگذرد در دنياي مجازي مي‌گذرد. حال اين سؤال پيش مي‌آيد كه آيا دنياي مجازي هم خاطره می‌آفریند؟ گمان نكنم چون اشيا و مكان‌ها و انسان چنين رسالتي بر عهده داشتند. در دنيای مجازی تنها با يك دستگاه روبرو هستيد و حتي چت‌هاي شما هم خاطره‌اي در آن نيست.

خوب با اين حساب اين نسل، نسل بي‌خاطره خواهد بود و دوران پيري اين نسل، دوراني تهي است. من نمي‌دانم اين پوچي با آنان چه خواهد كرد؟!

هنوز روستاها از اين آفت تا اندازه‌اي مصون مانده‌اند زيرا بچه‌هاي ما تنها از همان چند روزي كه ايام عيد يا مواقع ديگر در روستا بوده‌اند ياد مي‌كنند و آرزوي تكرار آن را دارند هرگز از تصاوير مجازي دنياي اينترنت سخني ندارند.

پس اگر دلمان براي انگيزه‌هاي خاطرات خودمان نمي‌سوزد دست كم براي تهي نماندن دوران پيري كودكان و نوجوانانمان چاره‌اي بينديشيم. اين جا مجال راه كارهاي اين مهم نيست اگر فرصتي و سعادتي بود در مقالي ديگر؛ گرچه آن را خارج از تخصّص خود مي‌بينينم. من اهل ادبياتم و با احساس سرو كار دارم نه كارهاي عملي  من فقط مي‌توانم برانگيزم شايد اين انگيزه، متخصّصانمان را كه الحمدلله فراوانند برانگيخت و راه كارها را جستند و يافتند:

وقتي ابري مي‌شوي

            باران قشنگ‌ترين است

راندن در جاده

            و موسيقي

            اگر خانه‌اي داشته باشي در ديروز

بيچاره شما!

نمي‌دانيد

            ميزبان خود باشيد!

                                                                                                محمّد مستقيمي(راهي)

                                                                                                     اسفندماه 1378

خارزار

  خارزار روزی که مزرعه به خدا واگذار شد گابریل کدخدا شد و انباردار شد مایکل امیر کاشت نه، داشت نه، برداشت شد فقط دست خسیس ابر خدا آب...