۱۴۰۱ شهریور ۱۱, جمعه

تلفن

 

تلفن

هر چه به يادم فشار آوردم كم‌تر يافتم حتّي اسم و صدايش در گوشي تلفن هم كمكم نكرد.كلاس شعر در دانشگاه اصفهان! دو سه سال پيش! دانشكده‌ي ادبيات! ظهرهاي دوشنبه، همه را يادم بود امّا چهره‌ي حسام بهرامي به يادم نمي‌آمد البته اين ايراد از من است كه توجّه شنيداري ضعيفي دارم چهره‌ها خوب به خاطرم مي‌نشيند ولي اسامي نه؛ ناچار به هر سه وبلاگش سر زدم متأسفانه عكسي در وبلاگ نبود تا چهره‌ي او را به ياد من بياورد ولي چيزي بهتر از چهره در وبلاگ‌ها يافتم خود او را بله خودش را در شعرش يافتم به ويژه در پست‌هاي سال‌هاي 85 و 86 و يادم آمد كه بله يك ترم همكلاس بوديم .جواناني كه در زمينه‌ي شعر سال‌هاست من با آن‌ها روبرو هستم و با هم كار مي‌كنيم چند گروهند گروهي كه به دنبال اسم و رسمي هستند كه با آن‌ها كاري ندارم و آن‌ها هم به جايي نمي‌رسند. گروهي كه به اشتباه گمان مي‌كنند استعدادي در اين زمينه دارند كه اينان هم راه به جايي نمي‌برند، ارتباط ما با اين دو گروه معمولاً گسسته مي‌شود و دو گروه ديگر كه اگر ظاهراً جدايي بينمان مي‌افتد ولي رشته‌اي كه بر گردن همه‌مان افكنده دوست ما را به يك جا مي‌برد گروه اوّل كساني هستند كه با هوشند و در كسب مهارت‌ها كارآمد، اينان مي‌توانند در موزون كردن كلام و قافيه‌بندي به مهارتي برسند كه امر را بر رندان نيز مشتبه سازند و گروهي كه استعداد هنري دارند و به قول معروف اين كاره‌اند اينان در آموزش‌ها اشاره‌اي برايشان كافي است و حسام بهرامي از اين گروه بود گرچه هنوز هم در اشعارش آن مهارت‌ها و شگردهاي مهارتي را در هر دو قالب نو و كلاسيك مي‌توان ديد:

چشمهایش...

حیف  

من بزرگ علوی نبودم

 

من چشم می گذارم و تو گرگ می‌شوی                نه بی‌گدار وارد بازی نمی شوی

به اميد روزي كه شعرش از اين آفت‌ها پاك گردد كه بر آن روز اطمينان دارم...

محمد مستقيمي(راهي)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خارزار

  خارزار روزی که مزرعه به خدا واگذار شد گابریل کدخدا شد و انباردار شد مایکل امیر کاشت نه، داشت نه، برداشت شد فقط دست خسیس ابر خدا آب...