کفترباز پیر
امروز در جلسهی
یکشنبه باغ غدیر اتفاق جالبی افتاد این جلسه هر یکشنبه ساعت ۶:۰۰ تا ۶:۳۰
برگزار میشود مدتهاست برقرار است شاید سالها با این ویژگی که گاهی سیاسی میشود
و مدیران از ترس این که تهمت همفکری با من راهی آنان را میترساند به بهانههای
چس مرغی که مثلاً راهی عکس خدا در جلسه پاره کرده است یا فلان شاعر نوجوان با آن
یکی شاعر نوجوانتر از جنس مخالف پس از تعطیلی جلسه دقایقی در زیر درختهای باغ
غدیر دل دادهاند و قلوه گرفتهاند تعطیل میشود و باز پس هفتهای، ماهی، گاهی
سالی ورق برمیگردد و ترس مدیر میریزد یا مدیر تازه میآید و هنوز راهی را نمیشناسد
و بیتجربه عمل کرده از مشتاقان میپرسد که کدام استاد بهتر است و باید جلسه راه
بیفتد و مشتاقان باز رندی کرده و راهی را معرفی میکنند و مدیر تازه وارد بیتجربه
هم انگار سمبل دموکراسی است و دگراندیش تلفن را برداشته و از استاد پرطرفدار دعوت
به عمل میآورد و راهی پوستکلفت و فراموشکار دو باره از همان سوراخ که بارها
گزیده شده گزیده میشود و با این که سنگهایش را وا میکند که آیا شما اختیاردار
هستی و اطمینان داری که فردایی روزی حراست با یک تلفن ناشناس به وحشت نمیافتد که
اسلام در خطر افتاده و این راهی همان است که چندی پیش فحش خواهر و مادر به خدا
داده و حتی آنقدر جسارت داشته که عکس خدا را در جمع بله در حضور مؤمنان پاره کرده
و شما با کدام مجوز از او دعوت کردهاید که فرزندان پاک اسلام را از راه درکند و
هزار شرط و شروط دیگر و مدیر تازه رسیده با جلوهگریهای آنچنانی اظهار میدارد که
نخیر این منم تافتهای جدابافته و آزادهای که زیر بار بیمنطقیها نمیرود و چنین
است و چنان است.
چقدر جمله طولانی
شد که نمیدانم کجا بودم و چه میخواستم بگویم خلاصه دوباره جلسهی بارها به همان
بهانههای چس مرغی تعطیل شده پا میگیرد و مشتاقان نام و کام با شهریه و بی شهریه
از راه میرسند و راهی کفترباز هم پا به رکاب میآید تا جوجه کفترهای تازه سر از
بیضه درآورده را بپرورد و پرواز بیاموزد و هنوز بال بال زدن را نیاموخته از بام
راهی میپرند و همان حال و هوای نام و کام برمیانگیزدشان که راهی بیابند تا یک
شبه ره صد ساله بپیمایند و اولین مانعی که سر راه خود میبینند آموزههای این
کفترباز پیر است که تکخوری و تکپری نکنید و هنوز بالهایتان خوب جان نگرفته بلند
نپرید و چه و چه که اینها با حوصلهی آنان سازگار نیست و چینهدانشان خیلی کوچکتر
از این حرفهاست پس بهترین راه إن است که کفترباز را از سر راه بردارند تا چپ و
راست مانع بلندپروازی نابجایشان نشود و بستن راه پشت بام به روی این کفترباز پیر
ساده است کافی است پیش آبدارچی مدیر رفته بگویند این کفترباز به ما یاد میدهد که
دانهی آقا را بخوریم و به قبر هارون چلغوز کنیم و حتی گاهی میگوید همان جا در
همان حرم و حریمی که دانه خوردید هم میتوانید چلغوز کنید و از این قزعبلات که چون
دست مدیر را خواندهاند که چیزی نمیفهمد که اگر میفهمید مدیر نبود و خلاصه خوب
دریافتهاند که این مدیران قلب مدیرند؛ خیلی زود تیرشان به هدف میخورد به راحتی
راه پشت بام به روی کفترباز پیر پوست کلفت بسته میشود خودشان میشوند کفتران
کفترباز! وای چه مقدمهای!!! خود متن لابد مثنوی هفتاد تنی میشود.
گفتم امروز اتفاق
جالبی افتاد که یحتمل پیآمد آن تهمتی دیگر و تازهتر به کفترباز پیر است. من قلم
شکسته از روی صداقت و برای یاری گرفتن از یاران ادیب و توانا چون جمع را مناسب
دیدم این بحث را به شور گذاشتم که در نوشتههایم در باب شعر و ماهیت و ساختارش و
نقد و نسیه نیاز به معادلی دارم برای پارادایم فرنگی که دوست ندارم مفاهیم ادب
فارسی را با پارادایمهای فرنگی تبیین کنم که بر این باورم که این اصطلاحات در
بیان آنها ناتوانند چرا که از زبان دیگری هستند و هر پدیدهای باید به زبان خودش
تبیین شود البته یادآور شدم که تعصبی در کار نیست و غیرت فارسی را پاس بداریم در
کار نیست و تنها هدف جلوگیری از بدفهمیها و کجفهمیهاست و اضافه کردم که واژهی
باور را با مطالعات فراوان و با وسواس بسیار برگزیدهام و شدیداً هم آمادگی دارم
اگر پیشنهاد بهتر و جامعتری باشد بپذیرم و این را بگو و بلا بگو ناگهان جو سیاسی
شد و انگار مجلس شوراست و قرار است رأیگیری شود و دموکراسی است که بعضی و از جمله
برخی که خلاف انتظارم بود از جمله یکی از خویشاوندان - که یکی دو سالی است پایش را
به محافل باز کردهام و ذوقی دارد و گاهی هم الحق والانصاف خوب میسراید اما به
قول مرحوم پدرش ذاتش را گهگاه نشان میدهد - فریاد برآورد که مخالفم و هنوز داد
سخن نداده برایم روشن شد که نه درکی از پارادایم فرنگی دارد و نه درکی از باور
فارسی و مخالفتش سیاسی است که مثلاً چرا معادل سازی و اصلاً زبان فارسی ناتوان است
و شما کی هستی که در این عرصه که جولانگاه سیمرغ است پر بزنی و این مهمات به گروه
خون شما که ایرانی هستی نمیخورد و چه و چه و آنقدر خودباختگی نشان داد که کمکم
داشت چندشم میشد.
این آقا، عموزاده
است با مادر من و از طرفی مادرش مثل مادر من از سوی مادرش یغمایی است خلاصه قاطی
پاطی نشود، نسب از دو سو دارد این نیکپی و شگفتی من آن که گاهی خدا را بنده نیست
که ماچه کردهایم و چه میکنیم!! و حالا که نمیدانم چه انگیزه در کار است
هی میگوید چه کسی حق دارد به حریم علم و فلسفه نزدیک شود؟ چه کسی به جز غربیها که
میخواستم فریاد بزنم و بگویم: من و تو از یک نژاد و یک دودمان هستیم اگر در خودت
که نیمی یغمایی است خل و چلیشان بر همه مبرهن و نیم دیگرت غلامرضایی که کلهخریشان
اظهر منالشمس است استعدادی نمیبینی تعمیم نده من هم از همان دو ژنی که استعدادی
در آنها نمیبینی بهره دارم اما من یک ژن گورخری دارم که تو نداری و این ژنی است
که نخبهپرور و نابغهساز است و من، هم عزت نفسش را دارم و هم اعتماد به نفسش را
که نه تنها پا در این عرصه بگذارم و در این مجال به پرواز درآیم بلکه پرواز را به
همان از ما بهتران ذهن تو و همان چلمرغان بیاموزم و هدف من هم معادلسازی نیست از
بس در مباحث علمی و هنری از من رفرنس میخواهند همان خودباختگان و معادل فلان واژه
را میخواهند بدانند باعث شد این گونه مطرح کنم والا من در خویش میبینم که چنان
دیدگاهی طرح کنم که دریداها و سوسورها و چامسکیها از من رفرنس بیاورند چرا که بر
این باورم که ادبیات ما باید با باورهای خود ما و پارادایمهای زبان ما بیان شود و
همین تفاوت در باورها و پارادایمهاست که من و تو شاعر و منتقد را سرگردان کرده
است که میخواهیم با زبان بیگانه خویش خویشتن را تببین کنیم! آره میخواستم فریاد
بزنم و چه خوب شد که فریاد نزدم.
محمًد مستقیمی،
راهی
شهریور ۱۳۹۴
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر